عضویت ورود

۱۰ نکته‌ از آندرس پیترسن دربارهٔ عکاسی خیابانی

۱۰ نکته‌ از آندرس پیترسن  دربارهٔ عکاسی خیابانی

آندرس پیترسن یک عکاس خیابانی نیست، اما تصور می‌کنم که ما به عنوان عکاسان خیابانی می‌توانیم چیزهای بسیاری از نحوهٔ رویکرد و فلسفهٔ او در عکاسی یاد بگیریم. عکاسی او مستقیم است و از قلب و روحش سرچشمه می‌گیرد نه از مغزش که از آن در زمان ویرایش عکس‌ها و برنامه‌ریزی برای پروژه‌اش بهره می‌گیرد.  به یاد داشته باشید که چرا ما عکاسی خیابانی می‌کنیم، آیا ما صرفاً برای این ‎آن‌جا هستیم که با جنگولک‌بازی بصری تصاویر تردستانه‌ای به وجود بیاوریم؟ یا آن‌جاییم تا عکس‌هایی با روح و هدف بگیریم؟ 
اریک کیم (نویسندهٔ مقاله ای که در پی می‌آید که هنگام تدریس کارگاه عکاسی خیابانی در «فتو گرافیسکا» با او آشنا شده است و شیفتهٔ افکار، احساسات و فلسفهٔ اوست و معتقد است که عکاسان خیابانی می توانند درس‌های بسیاری از او بگیرند.


 با قلبتان عکاسی کنید نه با مغزتان

یکی از ویژگی‌های آندرس که من به آن بسیار علاقه‌مندم، عشق آشکار او به عکاسی و مردمی است که از آن‌ها عکس می‌گیرد. او شیوة عکاسی‌اش را این‌گونه توصیف می‌کند: "من برای عکاسی بیشتر از دل و جانم استفاده می‌کنم و به دنبال آن‌ها می‌روم و این کار مرا به ادامه‌دادن وامی‌دارد و هنگامی که عکس می‌گیرم چندان از کله‌ام استفاده نمی‌کنم، و آن کار را می‌گذارم برای زمانی که به  کنتاکت‌هایم نگاه می‌کنم و در آن موقع سعی می‌کنم تحلیل و جمع‌بندی کنم."
برای همین فکر می کنم ما به عنوان عکاسان خیابانی هنگام عکاسی در خیابان باید سعی کنیم بیشتر از دلمان به جای مغزمان استفاده کنیم مثلاً باید به دنبال احساساتی مثل عشق (عشاقی که همدیگر  را در آغوش گرفته‌اند)، تنفر (کسانی که با هم بحث می‌کنند)،  ترس (کسی که به دوربین شما واکنش نشان می دهد)، قدرت ( کسی که احتمالاً در مقابل دوربین قدرت خود را به نمایش می گذارد) و یا تنهایی ( کسی که به تنهایی در کوچه‌نشسته است) باشیم. البته ما هنوز هم می‌خواهیم هنگام عکاسی در خیابان برای ترکیب‌بندی، کادربندی و فوکوس درست) از مغزمان استفاده کنیم؛ اما این مسئله در مرحلة دوم قرار دارد. روی‌هم‌رفته عکسی که به لحاظ فنی کامل، ولی بی روح باشد، به یادماندنی نیست.
افزون‌براین ، پیترسن بر روی اهمیت استفاده از مغزمان هنگام نگاه کردن به کاغذ کنتاکت (یا عکس‌هایی که در طول روز گرفته‌ایم) تاکید می کند: 
"ما باید به طور عینی ببینیم عکس‌هایمان (به لحاظ احساسی و فرم) خوب هستند یا نه و سپس عکس‌هایمان را بر آن اساس ویرایش کنیم و براساس موضوع بچینیم. عکاسی من  «عکاسی مغز» نیست؛ من مغزم را زیر بالشتم می‌گذارم و بعد عکس می‌گیرم، چون با دل و جانم عکاسی می‌کنم؛ مسئله مهم بعدی این است که عکس‌هایم حسی هستند و از این‌جا سرچشمه می‌گیرند (به قلبش اشاره می‌کند.)؛ از این‌جا شرچشمه نمی‌گیرند (به مغزش اشاره می کند.). ولی زمانی که برای پروژه‌ای برنامه‌ریزی می‌کنم، باید فکر ‌کنم. زمانی‌که فیلم‌ها را ظاهر و به کنتاکت آن نگاه می‌کنم، هنگام ویرایش و انتخاب آن‌ها باید فکر ‎کنم- خیلی خیلی بادقت- چون زمانی است که مسؤولیت پا به میان می‌گذارد."

عکس‌ها را بیشتر با سؤال‌ها خلق کنید نه با جواب‌ها
پیترسن در طی مرور یکی از پوشه- عکس‌هایش در یکی از کارگاه‌های عکس گفت که او معمولاً به عکس‌هایی که سؤالی را مطرح می‌کنند، بیشتر واکنش نشان می‌دهد، تا عکس‌هایی  که حاوی پاسخی هستند. 
برای به اجرا درآوردن این مفهوم، در عکاسی خیابانی شما همیشه مجبور نیستند، تمام داستان را بگویید. چهره‌ها را داخل ماجرا نکنید؛ با پس‌زمینه‌هایی خالی و بدون اتفاق‌های عجیب و غریب عکاسی کنید. این کار بیننده را وامی دارد تا با کنجکاوی بیشتری به عکس‌های شما نگاه بکنند. (و به سرعت از کنارشان رد نشوند) روی‌هم‌رفته آدم‌ها همیشه دوست دارند، قصه بگویند و از عکس‌ها سر دربیاورند و قتی‌که مجبور می شوند وقت بیشتری را مقابل عکس شما بگذرانند و آن‌چه را که اتفاق افتاده است درک کنند، آن عکس بیشتر در ذهنشان حک می‌شود. پیترسون هم‌چنین در مورد ذهنیتش در مورد  این‌که چرا به صورت سیاه‌وسفید عکاسی می‌کند می‌گوید: 
"علت این‌که من به صورت سیاه‌وسفید عکاسی می‌کنم این است که به آن عادت کرده‌ام. در عکاسی سیاه‌وسفید تعداد رنگ‌ها بیشتر هستند، چون شما توسط هیچ رنگی محدود نمی‌شوید و قادرید با استفاده از تجربه، دانش و تخیل‌تان رنگ‌ها را روی سیاه‌وسفیدها بگذارید. کاری که شما انجام می‌دهید این است که رنگ‌های خودتان را به تَنِ عکس می‌کنید." 
من این فکر را که بینندة عکس‌هایتان برای درک آن‌ها تاریخ و تجربه‌های خودشان را به عکس‌ها تزریق می‌کنند، بسیار جذاب و فریبنده می‌بینم، زیرا این کار آن‌ها را وا‌می‌دارد که با پویایی به عکس‌ها نگاه کنند نه به صورت انفعالی.
بدون توجه به این‌که به صورت رنگی یا سیاه‌وسفید عکاسی خیابانی انجام می‌دهید، سعی کنید که ابهام و تعلیق را به عکس‌هایتان اضافه کنید و اجازه بدهید بیینده برای درک آن‌ها تلاش کند.

 از یک دوربین ساده استفاده کنید. 
یکی از بزرگترین مشکلاتی که من در آغاز عکاسی با آن دست‌به‌گریبان بودم، چالش‌های فنی برای درک عمل‌کردِ دوربین‌بود. مثلاً باید از چه عدد اف ای استفاده کنم؟ سرعت شاتر باید چه باشد؟ آیسوی لازم کدام است؟ یعنی آن‌قدر درگیر تنظیم‌های فنی می‌شدم که آن‌ها بر من غلبه می‌کردند. زمانی که در خیابان عکس می‌گرفتم، به جای تمرکز بر نحوة ارتباط  با مردم و عکاسی در لحظه‌ای خاص، بیشتر در این فکر بودم که عدد اف باید چه باشد.
بعدها متوجه شدم که باید خودم را از پیچیده کردن بیش از حد کارها خلاص کنم  و شروع به عکاسی با گزینة برنامه‌ریزی شده، عدسی ۳۵م‌م، حساسیت ۱۶۰۰ آیسو و فوکوس خودکار در ناحیة مرکزی کادر کردم. دیگر نگران تنظیم‌ها نبودم و فقط عکس می‌گرفتم.
این روزها با دوربین لایکایم و استفاده از فوکوس خودکار ناحیه‌ای و با اف۸  عکس می گیرم. دیگر نگران تنظیم‌ها نیستم و در خیابان هنگام مواجهه با لحظة قطعی فقط دکمة شاتر را فشار می‌دهم.
  پیترسن در مورد این‌که چرا از دوربین ساده (و هم‌چنین تنظیم‌های ساده) استفاده می‌کند، زیاد گفته است و اغلب از دوربین ببین‌وبگیر با عدسی ۳۵میلی‌متری استفاده می‌کند. او می‌گوید: 
" ترجیح می‌دهم با دوربین آنالوگ عکس بگیرم، چون تا حدی تنبل، کم هوش و ساده‌لوح هستم، به همین دلیل  با همان دانسته‌هایی که دارم کار می‌کنم. برای من ارتباط داشتن با مردم و با آن‌ها و خودم روراست بودن مهم است؛ دوربین آن‌قدرها مهم نیست و فقط ابزار است."
در عکاسی خیابانی مهم نیست با چه دوربینی عکس می‌گیرید (چه دوربین تک‌عدسی‌بازتابی باشد، چه یک دوربین کوچک فاصله‌یاب ببین و بگیر، ۳، آیفون و غیره) تا وقتی که با دوربین و تنظیماتش احساس راحتی می‌کنید و هنگام عکاسی در خیابان نیاز به فکرکردن ندارید، دوربینتان خوب است." 
بنابراین پیترسن می‌گوید که دوربینی ساده انتخاب کنید و از مردم عکس بگیرید.
نکته دیگر و جالبی که او درباره‌اش صحبت می‌کند، اهمیت عکاسی کردن است (فراتر از دوربین و تجهیزات عکاسی).
"هرچه بیشتر در مورد عکاسی حرف بزنید، کمتر دربارة عکاسی است و بیشتر در مورد شرایط زندگی و مردم است. صحبت در مورد مردم جذاب‌تر از صحبت دربارهٔ فنون، عدسی‌ها و دوربین‌هاست. قرار نیست شما بردهٔ تجهیزات مکانیکی خود باشید، قرار است آن‌ها کمک‌حال شما باشند و تا حد امکان چنان کوچک و کم اهمیت باشند که به ارتباطات شما لطمه نزنند. این چیزی است که من هنگام عکاسی احساس می‌کنم."

سبک امری زیباشناختی نیست.
چیزی که یکی از دوستانم «بیل ریوست» عکاس افسانه‌ای مستند‌نگار به من آموخت این است که «سبک»، یک امر زیباشناسانه نیست، بلکه بیشتر  نشان‌دهندهٔ رویکرد شما به عکاسی، پیام و موضوع عکس‌های شماست. من به تفصیل در مورد این مطلب نوشته‌ام.
البته بیشتر عکاسان به‌خاطر «نگاه» زیبایی‌شناسانة خاص خود و شناخته شده‌اند – اما پیترسن با این نکته موافق است که درک رایج از «سبک» به مثابه امری زیباشناختی، «چندان مهم نیست»:
" سعی ندارم سبک خودم را تعریف کنم. تصور نمی‌کنم سبک خاصی داشته باشم، اما رویکردی خاص دارم، من مردم را دوست دارم شما می‌توانید خط قرمزی را که از اولین عکس‌هایم در «کافه لمیتنز»، تا آخرین عکس‌هایم که اخیراً در «سوهو» اندل گرفته‌ام، کشیده شده‌اند، ببینید."
به نظر من «سبکِ» پیترسن خود را در چگونگی برقراری ارتباط با سوژه‌ها و نحوهٔ تعامل با آن‌ها نشان می‌دهد. شما می توانید در عکس‌هایش مشاهده می‌کنید که  مردمی که او از آن‌ها عکس گرفته است، به وی اطمینان دارند و با او وارد تعامل شده‌اند و با وی هم‌کاری کرده‌اند. اگر شما « ویدیویی» را که او در ترکیه گرفته است، ببینید مشاهده  خواهید کرد که او کاملاً به سوژه‌هایش نزدیک شده، با آن‌ها صحبت کرده و ارتباطش از نزدیک بوده است. من حتی از  صفحة نمایشگر رایانه‌ام گرما و عشقی را که او هنگام عکاسی به سوژه‌هایش نشان می‌دهد، احساس می‌کنم.
پیترسن اخیراً روی پروژه‌ای در سوهو کار کرده است(و کتابی هم در این زمینه چاپ کرده است). در این پروژه او با دیدار از سایر مردم در مکان‌های عمومی، بارهای کوچک، کافه‌ها و حتی خانه‌هایشان خودش را وارد زندگی آن‌ها کرده است. عکس‌های او در این پروژه (مثل دیگر عکس‌هایش) به طوری باورنکردنی صریح، زمخت و به طوری باورنکردنی شخصی هستند.
من همواره کنجکاو بوده‌ام که وی چگونه به غریبه‌ها نزدیک می‌شود و آن عکس‌های خاص را می‌گیرد؟ موضوع جالبی که قصد دارم در میان بگذارم این‌که در ورک‌شاپی که چند ماه پیش در استکهلم برگزار کردم، نمی‌دانم درست است یانه، ولی یک نفر به من گفت که یکی از شیوه‌هایی که پیترسن در نزدیک شدن به غریبه‌ها در میخانه‌ها استفاده می‌کند، این گونه است:
او اول به بارها می‌رود و شروع به وقت‌گذرانی و حرف‌زدن با مردم می کند، بدون این‌که حتی دوربینش را نشان دهد، می‌رود تا آدم‌های خاصی را خوب بشناسد و اگر علاقه‌مند به عکاسی از آن عده بشود ( در ابتدا خودداری می‌کند) بعد از آن‌ها عذرخواهی می‌کند و به سمت عدة دیگری می‌رود و عکس می‌گیرد و باز می‌گردد، شخصی که قبلاً با او صحبت می کرده این صحنه را می‌بیند و  حسودی‌اش می‌شود، و می‌پرسد  چرا پیترسن از آن‌ها عکس نگرفته است . بعد او می‌تواند از آن عده هم عکس بگیرد. 
خلاصه این‌که زیاد نگران مسائل زیباشناختی عکس‌های خیابانی خود نباشید و به جای آن بیشتر به فکر تمرکز و رویکردتان نسبت به موضوعی که از آن عکاسی می‌کنید باشید. 
آیا شما در پی ثبت زیبایی‌های زندگی هستید؟ پس باید مردمی را که خوشحال و «زیبا» هستند نشانه بروید؛ مانند زوج‌های سرخوش، کودکان خندان، و مردمی که  که اوقات خوشی را می‌گذرانند. پس از انتخاب موضوع، ممکن است عکاسی رنگی بهتر جواب بدهند (به دلیل این‌که رنگ با «عکس‌های شاد» بیشتر جور در می‌آید). به همین ترتیب اگر می‌خواهید عکس‌های صریح و زمخت بگیرید، باید روی موضوع‌هایی مثل مردم رنجدیده، مطرودان و بافت‌های اجتماعی از هم گسیخته متمرکز شوید. در این مواقع عکس‌های سیاه‌وسفید بهتر جواب می‌دهند، زیرا آن‌چه را که می‌خواهید در عکس‌هایتان نشان دهید، بهتر بیان می‌کنند. پیترسن با جزئیات بیشتری در باره سبک و عکس‌هایش صحبت می‌کند: 
"خط قرمزی از از اولین عکس‌هایم تا عکسهایی که امروزه می‌گیرم وجود دارد، اما نمی‌دانم واقعاً در بارهٔ آن چه بگویم. شما درست می‌گویید از نظر من این یک سبک نیست، بلکه یک رویکرد است. برایم کاملاً قابل تمیز است، این با قصه و رویا سروکار ندارد، سروکارش با نور و سایه است. من به یک تمایز علاقه‌مندم، به رویارویی‌های مستقیم و آشکار. این توصیف هیچ چیز و پاسخ به هیچ چیزی نیست، اما سؤال‌های بسیاری در بر دارد و هرچه سؤالات و انتظار بیشتری را در یک قطعه عکس پیدا کنم، بهتر خواهد بود. اگر به اندازه کافی کنجکاو و صبور باشید، چیزهای بیشتری را خواهید دید. دری را می گشایید که دوربین کلید آن است. همان‌طور که گفتم من چندان برای «عکاسی متکی بر عقلِ» و مبتنی بر انگاره مناسب نیستم، گرچه ما همواره به انگاره احتیاج داریم  و آنگاره پایه‌ای است که بر روی آن می ایستیم، ولی من بیشتر از آن دسته عکاسان هستم که با قلب و دلم عکس می گیرم. می خواهم عکس من طبیعی باشد و نتیجه‌ای طبیعی هم داشته باشد. این برای من مهم است.

شیفته باشید.
عکاسی خیابانی مشکل است. به نظر من سخت‌ترین شکل عکاسی است؛ ممکن است یک سال تمام عکاسی کنید و فقط یک عکس به یادماندنی بگیرید. هنگامی که شما در خیابانید، متغییرهای زیادی شما را احاطه کرده‌اند باید ترکیب‌بندی، موضوع، چگونگی نزدیک شدن به آن،نور، زاویة دوربین، موقعیت بدنتان و چیزهایی مثل این را بررسی کنید؛ تا در نهایت هماهنگی کاملی بین فرم و محتوا ایجاد کنید، این همان چیزی است که به ندرت اتفاق می افتاد. درهرحال برای این‌که عکس‌های خیابانی برجسته‌ای بگیرید، بایستی وسواسی و احتمالاً کمی هم مجنون باشید و تا جایی که می توانید پیوسته در خیابان‌ها پرسه بزنید و عکس بگیرید. بازی جالبی است که بدانید هرچقدر بیشتر در خیابان باشید بیشتر احتمال دارد که آن عکس به یادماندنی را بگیرید.
پیترسن در سن ۶۸ سالگی پرکار است و مرتباً کارهای جدیدی خلق می‌کند، او در مصاحبه‌هایش مرتب دربارة شیفتگی صحبت می کند: 
" مرتب و اغلب از خودم سؤال می‌کنم؛ شاید به نظر خودپسندانه باشد و احتمالاً هم هست. از خودم می‌پرسم :که هستم و چرا؟ و بعد به‌دنبال مردم و دیگر موجوداتی می‌گردم که به‌وسیله آن‌ها خودم را همانندسازی کنم . زن، مرد، سگ، گربه… فکر می‌کنم همة هویت من؛ با مردم بودن است، مردمی که به آن‌ها تعلق دارم."
برای هنرمندان و عکاسان با پرسش از خود و‌این‌که چرا این کار را انجام می دهند، خود را سبک‌وسنگین می‌کنند، این امری عادی است. فکر می‌کنم انجام این کار مهم است زیرا به شما کمک می‌کند بر روی عکس‌هایتان متمرکز شوید. 
"من اصلاً مطمئن نیستم، پس ادامه می‌دهم. به نوعی مطمئن نبودن و زیاد شجاع نبودن قابل قبول است. من از همه چیز واهمه دارم؛ فکر می‌کنم از آن دسته عکاسانی هستم که مشتاق مصاحبت، دوستی ها و ارتباطات هستم چون سعی می‌کنم خودم و دیگر مردم را درک کنم. "
پس سعی کنید بفهمید چرا عکس می گیرید (اگر مطمئن نیستید چرا. یک لحظه در این باره بیندیشید). اگر پاسخ روشنی پیدا نمی‌کنید، نگران نشوید این سؤال همگی ماست (اما خودتان را به چالش نکشید). شاید همگی ما هنگام تلاش برای ابداع و خلق تصاویر و پروژه‌های جدید به درِ بسته بخوریم. وقتی شک می‌کنید، فقط به خیابان‌ها بروید. شاید برای گرم شدن و شروع به عکاسی زمان لازم داشته باشید، اما، بالاخره وارد جریان می‌شوید و از خودتان می‌پرسید چرا به نظرتان این‌قدر سخت است.

 به مردم نزدیک شوید.

ما به عنوان انسان موجوداتی اجتماعی هستیم. ما خودمان را در تأثیر متقابل و شناخت دیگر مردمان می شناسیم. ما خودمان را با دیگران مقایسه و هویت‌یابی می‌کنیم. به همین دلیل وقتی از سوژه‌هایمان عکس می‌گیرم، عکس‌هایمان تصاویری عینی از جهان نیست، بلکه آن‌ها نمایشگر چگونگی تفسیر ما از جهانند. 

پیترسن می گوید:
"من خودم را به وسیله دیگران بیشتر و بیشتر می شناسم، چون می‌دانم هرچه باشد ما انسانیم و در حقیقت اگر به ریشه‌هایمان بازگردیم همه مردم دنیا در اصل با هم خویشاوند هستند، مهم نیست ژاپنی، پاریسی، آمریکایی یا ...هستیم. من سعی می‌کنم به دنبال این باشم که چه چیز باعث می‌شود شما با دیگران احساس نزدیکی بیشتری بکنید. من به دنبال عوامل جدایی‌آفرین نیستم، می‌خواهم نزدیک بشوم، علیرغم این‌که می‌دانم ما فرهنگ‌ها و مذهب‌های متفاوتی داریم، اما همگی یکی هستیم و این همان عزیمت‌گاه و اساس اصلیِ شیوة عکاسی من از مردم است." 
من هم‌چنین احساس می‌کنیم که نزدیکی فیزیکی باعث نزدیکی احساسی می‌شود. این دلیلی است که باعث شد تا من هنگام عکاسی خیابانی از عدسی بلند‌فاصله به عدسی زاویه‌بازِ تک‌فاصله روی بیاورم. می‌خواستم به صورت فیزیکی به مردم نزدیک بشوم تا احساس نزدیکی بیشتری با آن‌ها بکنم، به‌طوری که حضورشان را احساس کنم و صحبت‌هایشان را بشنوم و گاهی حتی رنگِ چشم‌هایشان را تشخیص دهم. از این‌که به مردم نزدیک می‌شوم و عکسشان را می‌گیرم، لذت می‌برم و اغلب بعد از گرفتن عکس با آن‌ها وارد صحبت می‌شوم و رابطه ایجاد می‌کنم.
البته یکی از مشکلات عکاسی خیابانی ایجاد نوعی ارتباط شخصی با موضوع‌ها است. بخصوص که ما معمولاً فرد را می‌بینیم، عکس را می‌گیریم، شاید خنده‌ای می‌کنیم و سری تکان می‌دهیم و بعد به راهمان ادامه می‌دهیم. 
شاید دفعهٔ بعد زمانی که در خیابان عکاسی می‌کنید، سعی کنید زمان بیشتری صرف شناخت موضوع‌هایی بکنید که از آن‌ها عکاسی می‌کنید. آن طور که من تجربه کرده‌ام، مردم داستان‌هایی غیرقابل تصوری برای گفتن دارند، و من در تجربیاتم دریافته‌ام که بعضی اوقات ترسناک‌ترین آدم‌ها می توانند مهربان ترین مردم باشند. 

 عکاسی خودنگاره‌ای از خود ماست. 
فکر کنید هر عکسی که می‌گیرید یک خودنگاره باشد. دستِ‌کم شما به عنوان یک عکاس در واقع گزینش‌گر سوژه‌ها هستید. ما به عنوان عکاسان خیابانی اتفاقاً نوعی از عکاسی را برگزیده‌ایم که کارش برگزیدن مردم در مکان‌های عمومی است. این چیزی است که مثلاً ما را از عکاسان منظره که عاشق عکاسی از جنگل، درختان، بیابان‌ها و علف‌زارها هستند، متمایز می‌کند. عکسی که ما می خواهیم بگیریم حرف‌های بسیاری برای گفتن در مورد خودمان دارد. در مورد این‌که آیا ما آدم خوش‌بینی هستیم و به سمت چیزهای خوب زندگی جلب می‌شویم؟ یا بدبینیم و به طرف بخش سیاه زندگی می‌رویم؟ جذب کدام دسته از مردم می‌شویم؟
پیترسن در مورد آخرین مجموعه انفرادیش در «سوهو» یعنی «مستند نگاری خصوصی» می‌گوید که عکس‌هایش خودنگاره‌هایی از خود واقعی است. او می گوید:
" سعی می‌کنم احساساتم را به‌واسطهٔ نمایش این شهر زیبا به‌خصوص «سوهو» به نمایش بگذارم. این‌جا انرژی فراوانی دارد. ویتامین‌های خوب و البته زندگی شبانه‌ای که این‌جا جریان دارد. البته افراد مست بسیاری را می بینید که از نظر من اشکالی ندارند وقتی به خیابانی که سوهو در آن است، می‌روم سعی می‌کنم ترکیبی بین خودم و آن‌چه در خیابان می‌بینم، پیدا کنم به همین دلیل است که وقتی مردم را انتخاب می کنم، البته با در نظر گرفتن ساختار سوهو به یک خودنگاره می رسم."
وی با شرح بیشتر انگارة خود در بارهٔ این‌که چگونه در آثارش که بهتر است آن را «مستندِ خصوصی» بنامیم، ذهنیت بر عینیت غلبه می‌کند:  
" فکر می‌کنم عکاسی مستند بسیار پراهمیت است و می‌توانم بگویم که ریشه‌هایم در عکاسی مستند است، عاشق «اد وان در الکسن» و «کریستر استرومهلم»  و عکاسانی مانند آن‌ها هستم. اما اکنون صحبت بیشتر در بارة عکاسی «مستند خصوصی» است، نوعی مقاله و البته این بیشتر در مورد کارهای خودم صدق می‌کند. می‌گویم خصوصی‌ام که  بگویم هیچ حقیقت عینی «وجود ندارد»، همه چیز ذهنی است و من می‌خواهم با این‌گونه گفتن و استفاده از عبارت «مستندخصوصی» به این مطلب اشاره کنم."
پیترسن هم‌چنین در مورد این‌که به چه علتی عکاسی را به شیوهٔ واقعگرایانه و صریح انجام می‌دهد و از شیوهٔ مفهومی و فرمالیستی استفاده نمی‌کند، چنین می‌گوید:
عکاسی واقعاً درباره عکاسی نیست، بلکه درباره آمال و آرزوها، رویاها، کابوس ها، خواسته‌ها و خاطرات است و من سعی می‌کنم آنها را بگیریم، اما من در جست‌وجوی شیوه‌ای ابتدایی هستم، من می‌خواهم شیوه‌ای مبتنی بر بازگشت به ریشه باشد. به هیچ عنوان نمی‌خواهم عکاسی هنری  باشد.  می‌خواهم ذوق‌ورزانه باشد، و تا جایی که می‌توانم نزدیک به حقیقت باشد. می‌دانید؟ تقریباً طبیعی باشد؛ می توانید کلمهٔ حیوان‌گرایانه را به کار ببرید؟”
وقتی در خیابانها عکاسی می‌کنید، نگران فلسفة این‌که چرا عکاسی می‌کنید و دیگر عقاید مفومی نباشید. کار فکری را بگذارید برای زمانی که در مقابل رایانه نشسته‌اید و شرحِ حال خودتان را می‌نویسید. زمانی که در خیابان هستید اجازه بدهید غرایزتان راهنمای شما باشند، اما از این‌که چه چیز شما را به عکاسی خیابانی کشانیده آگاه باشید، آیا آن چهرة مردم در خیابان است؟ برخورد نورها به ساختمان‌هاست؟ یا آن اشیای فراموش شده‌ای  است که که در خیابان‌ها رها شده‌اند؟

 بر روی محتوا متمرکز باشید نه فرم
یکی از نقل‌قول های مشهور از «گری وینوگراند»  این است: "هر عکس جنگ بین فرم و محتوی است. بهترین آن‌ها عکسی است که هیچ‌کدام مغلوب نشده باشند.» همان‌طور که گفتم یک عکس خیابانی کارآمد، ترکیبی میان فرم‌های قوی و محتوی است، اما چه چیز مهم‌تر است؟ پیترسن می گوید:
"نباید زیاد نگران فرم باشید، شاید اوایل کار یعنی سال‌ها پیش این طور بودم؛ اما حالا فقط می‌خواهم تا حد ممکن صریح، ساده و واقع‌گرایانه عکس بگیرم."
من احساسات مشابهی در مورد عکاسی خیابانی دارم – (اگرچه هم فرم و هم محتوی مهم هستند)، اما محتوی از اهمیت بیشتری برخوردار است. اصولاً متعقدم عکاسی خیابانی کم‌تر مورد زیباشناسی است و بیشتر در مورد ثبت ریتم،  رفتار و احساسات مردم در خیابان است. البته شما طالب ترکیب‌بندی خوب هستید، اما ترکیب بندی کامل چه خوبی خواهد داشت؟ اگر عکس شما چیزی برای گفتن در مورد نسبت یا ارتباطش با مردم نداشته باشد؟  

با قلبتان عکاسی کنید نه با مغرتان.

 عکاسی در مورد راه حل هاست نه مشکلات. یکی از چالش‌هایی که من در گذشته با آن روبه‌رو بودم (حتی امروز هم با آن روبه‌رو هستم) احساس راحتی و اطمینان کردن هنگام عکاسی در خیابان است. قبلاً سعی می کردم تا جایی که ممکن است دوربین‌م را مخفی نگاه دارم. از دوربین و صدای شاتر آن بیزار بودم، چون این‌ها باعث می‌شدند مردم متوجه بشوند که من از آن‌هاعکس می‌گیرم. می‌خواستم نامرئی باشم و از طرف نادیده گرفته بشوم. از دوربینم و صدای شاتر آن متنفر بودم، زیرا آن‌ها باعث می‌شدند که مردم متوجه بشوند که دارم از آن‌ها عکس می‌گیرم و به‌طور ناخواسته‌ای به من توجه کنند.
این روزها فلسفه و رویکرد دیگری دارم. البته گاهی می‌خواهم احتیاط بیشتری بکنم، اما از آن‌جایی که به‌طور کلی کاملاً از نزدیک (حدود یک یا دو متری) عکاسی می‌کنم، واضح است که از مردم عکس می‌گیرم و بعد برایشان دست تکان می‌دهم. می‌خواهم آن‌ها بدانند که عکسشان را گرفته‌ام، زیرا چیزی جالب و منحصربه‌فرد در آن‌ها دیده‌ام.
من هم‌چنین با نظر «دیوید هرن» موافقم که می گوید:” داشتن دوربین بهانة عکاسی از مردم را به شما می دهد و تقریباً  شبیه داشتن بلیط ورودی برای عکاسی است."
پیترسن نیز می گوید: "برای من دوربین مثل دری است برای وارد شدن به زندگی خصوصی آدم‌های دیگر و اگر شما هم مثل من کنجکاو باشید، بدانید دوربین ابزاری استثنایی است. از نمایان بودن دوربینتان بدتان نیاید. آن‌را به مبارزه بطلبید و از آن به شکل ابزار استفاده کنید و از این‌که عکاس هستید به خود ببالید، شغل شما دانستن بیشتر دربارهٔ جامعه و مردم دیگر از دورن عدسی دوربینتان است. دوربین شما، بلیط شما برای ورود به زندگی دیگران، چه در خیابان و چه در خارج ار خیایان است. پس اگر دفعة بعد مردم از شما پرسیدند که چرا عکسشان را می گیرید، کافی است بگویید: عکستان را می گیرم چون عکاسم."

چشمانتان را معصوم نگه دارید
یکی از سخت‌ترین چیزها این است که در جایی که زندگی می‌کنیم به عکاسی خیابانی بپردازیم. من حدود ۶ سال است که در لس‌آنجلس زندگی می‌کنم. گاهی پیش آمده که حوصله‌ام از آن‌جا سر رفته است. من در جاهای زیادی بوده‌ام که در نگاه اول شبیه هم به نظر می‌رسند- برایم مشکل است که دنیا را به شیوهٔ دیگری ببینیم. 
در هر حال اولین باری که عکاسی را شروع کردم، به خاطر می‌آورم. همه چیز تازه بود، مثل رمان و بسیار هیجان‌انگیز. چگونه می‌توانیم اشتیاقِ آغازِ کارمان را حفظ کنیم و آن را به عکاسی زمانِ حال خودمان منتقل نماییم؟  آندرسن در یک مصاحبه در مورد این‌که چگونه رویکرد ذوق‌ورزانه و معصومیت نگاهمان را حفض کنیم پیشنهادی داده است:  


سؤال:  آیا واقعیت ندارد که با بالا رفتن سن و افزوده شدن بر تجربهٔ شما، در مورد آن‌چه انجام می دهید، آگاهی پیدا کرده‌اید و همین مسئله حفظِ چشمانِ معصوم را سخت‌تر می‌کند؟

جواب پترسون: "درست می‌گویید، آرزویم این است که وقتی حتی پس از ۶۰ سال به خیابان‌های محلی که در آن‌جا متولد شده‌اید، رفتید خیابان‌ها را به گونه‌ای ببینید که گویی اولین بار در زندگیتان است که آن‌جا را می‌بینید. این آرزوی من است، اما البته این طور نیست. پس آن‌چه باید انجام دهید این است که به لحاظ ذهنی از تمامی آن تجربه‌ها و دانش که مانند یک کوله‌باری سنگین است و برای داشتن خلاقیت خوب نیست، آگاه باشید، بنابراین، آن‌چه که باید انجام دهید این است که باید آگاهی خودتان را به شکل ذهنی تا حد صفر پایین بیاورید  و خودتان را تا حد ممکن خالی کنید. البته  می‌دانم  که این غیرممکن است."

وقتی به مدت ۳ سال در زندان کار می‌کردم، مجرم مشهوری به نام «جکی» آن‌جا بود. بعد از مدتی به سلول او رفتم وپرسیدم، چرا این‌قدر مشهوری؟ چگونه به این درجه رسیده‌ای؟ چون همه از او حرف می زدند و او گفت: خیلی ساده است، باید به زندگی مثل یک هرم نگاه کنی باید به نوک آن برسی. این فقط در مورد مجرم بودن نیست در مورد عکاسی هم همین‌طور است. 
در ته هرم امنیت است، شما خانواده، دوستان، همسر، مردمی که دوستشان دارید قرار دارند، اما آن‌جا نمی توانید شاهکاری به وجود آورید، باید فارغ شوید. برای رسیدن به نوک هرم باید از دست همه این‌ها خلاص شوید. این بیشتر کاری ذهنی است، همان‌طور که جکی گفت انگار خودتان را پوست می کنید و از دست این پوست‌ها خلاص می شوید وقتی به نوک هرم رسیدید، این مثل یک تب می ماند. وقتی آن‌جایید تنها مسئله این است که باید چه کنید، هیچ چیز دیگری مهم نیست. بعد خطرناک می شوید و به عکاسی حمله می‌کنید. چگونه لحظه را ثبت کنید. باید سریع باشید و در ترک شرایطی که در آن قرار گرفته‌اید بی‌رحم و سرسخت باشید. نباید به صورت جفت‌پا وارد یک موقعیت شوید، برای کسب بهترین نتیجه از موقعیت یک پایتان را بیرون از موقعیت قرار دهید. 
به نظر پیترسن در میدان مبارزه ای که ما عکاسان در آن قرار گرفته‌ایم، با دیگران نمی‌جنگیم، بلکه این جنگ و درگیری ذهنی با خودمان است. باید پوسته‌های امنیت را کنار بزنیم، تا به چیز بزرگ‌دست پیدا کنیم و از کارمان راضی شویم. 


مترجم : مسعود امیرلوئی

نظرات (0)