عضویت ورود

کاغذ فروش مهربان

 

۱

کاغذ فروش مهربان
کاغذ فروش مهربانی داریم که هر شماره که می‌خواهیم کاغذ بخریم به ما می‌گوید کاغذ گران شده است، چند روز صبر کنید ارزان می‌شود. چند روز صبر می‌کنیم، می‌گوید در این چند روز رفت بالا، چند روز صبر کنید می‌آد پایین. خلاصه این چند روزها تکرار می‌شود و قیمت کاغذ همین جور می‌رود بالا. آخر خسته می‌شویم که مجله دیر شده است. خوانندگان منتظرند. می‌گوید خود دانید از ما گفتن بود! کاغذ آن شماره را می‌خریم و برای شمارۀ بعد کاغذ فروش مهربان می گوید که کاغذ گران شده چند روز صبر کنید ارزان می شود...

 

داشتم با خودم فکر می‌کردم، چرا ما با این‌که می‌دانیم قیمت کاغذ پایین نمی‌آید، هر دفعه حرف کاغذ فروش مهربان را باور می‌کنیم؟ این دلایل به نظرم رسید:

برای این‌که ایشان کاغذ فروش است و ما کاغذ خر.

  • برای این‌که ایشان مهربان است.
  • برای این‌که ما کاغذ‌خرها دوست داریم حرف کاغذ فروش‌ها را باور کنیم.
نتیجۀ اخلاقی برای این‌که حرف کاغذ فروش را باور نکنیم: 
  • باید کاغذ خر نباشیم.
  • باید از کاغذ فروشی کاغذ بخریم که مهربان نباشد. 
  • ما باید دوست نداشته باشیم که حرف کاغذ فروش‌ها را باور کنیم.

 




۲

باغ پرندگان
رفته بودم اکسپوی عکس، گشتی زدم وکلی سیاحت کردم و از این‌که کسی غیر از من در نمایشگاه نبود، متعجب شدم. داشتم از این سالن به آن سالن می‌رفتم که دیدم آقایی دفتر و دستکی را زیر بغل زده و دارد عبور می‌کند. به نظر می‌رسید که از کارکنان آن‌جا باشد. از شدت سکوت خسته شده بودم گفتم برای رفع خستگی سؤالی بکنم، گفتم آقا چرا این‌جا پرنده پر نمی‌زنه. با لهجۀ شیرین آذری پاسخ شنیدم: مگه این‌جا باغ پرندگانه؟!  

 

 

 


۳

نشست عکاسی
نشست عکاسی با حضور یکی از عکاسان برگزار شده بود. از هم‌کار خبرنگاری که برای پوشش خبری در آنجا حضور داشت، پرسیدم چه خبر بود؟ گفت آقای عکاس گفتند من غافلگیر شده‌ام و آمادگی سخن‌رانی ندارم و به حاضران گفتند که شما سؤال بپرسید من جواب می‌دهم. پرسیدم بعد چه شد؟ گفت حاضران سؤالی نداشتند و سکوت کردند. گفتم بعد؟ گفت آقای عکاس خودشان چند سؤال‌طرح کردند و گفتند این سؤال‌ها را از من بپرسید. گفتم بعد چه شد؟ گفت آقای عکاس نتوانستند به آن سؤال‌ها پاسخ بدهند!


۴

سین صاد همان سین صادِ قدیم است
رفته بودیم برای گشایش نمایشگاه عکس و یادوارۀ سعید جان بزرگی.  تعدادی از عکاسان و تعداد بیشتری از مدیران حضور داشتند که به دلیل انباشت مدیریت، جلسه دیرتر از موعدِ مقرر شروع و بسیار دیرتر هم تمام شد. تا فاصلۀ شروع یکی از دوستان اهل تمیز در کنارم نشست و تا شروع برنامه یادی از ایام قدیم کرد و این‌که چرا صمیمیت‌ها و هم‌دلی‌ها و آدم‌ها چقدر تغییر کرده‌اند و حرف‌هایی از این قبیل. خلاصه برنامه شروع شد با شعر خوانی مجری و بعد سخن‌رانی یکی از مدیران و بعد تفسیر مثنویِ معنویِ دیگر مدیر که هرچه طاقتِ حاضران طاق‌تر، طریقِ تفسیر پرطمطراق‌تر. سین صاد عزیز که در کنارم  نشسته بود و قرار بود در میزگردی در بارۀ جان بزرگی شرکت کند و مانند اکثر حاضران بی‌قراری می‌کرد، سر در گوش من آورد: ".........." که ترجمۀ مؤدبانۀ این نقاط این است که اگر بروم بالا به شدت از این امر انتقاد می‌کنم که ما برای شرکت در یک نشست تخصصی عکاسی آمده‌ایم، نه شرکت در جلسۀ تفسیر مثنوی. خلاصه بعد از این‌که جانِ حاضران به لب رسید، تفسیرِ مثنویِ معنوی تمام شد و سین صاد رفت  بالا و من دل تو دلم نبود و هم‌چنین متعجب بودم که سین صاد سیاست‌مدار چقدر تغییر کرده است که می خواهد چنین انتقادی کند. سین صاد رفت و محفل را گرم کرد، ولی صحبتی را که زیر گوش من کرده بود یادش رفت. با خودم گفتم الحمدالله  سین صاد همان سین صادِ قدیم است.

 


نویسنده : مسعود امیرلوئی

نظرات (0)