عضویت ورود

یادداشتی بر حرف‌های علیرضا کیا در پاتوق هنری خانۀ عکاسان ایران

شاترِ مجانی و شلاقِ نقد

شاترِ مجانی و شلاقِ نقد

یادداشتی بر حرف‌های علیرضا کیا در پاتوق هنری خانۀ عکاسان ایران

۱

آقای کیا آمده بود تا در بارۀ اقتصاد عکاسی صحبت کند، نشستیم تا اصولِ علم اقتصاد را در حوزۀ خاص عکاسی ار زبان ایشان بشنویم و بیاموزیم و عمل کنیم، این‌که نهاد‌های اقتصادی عکاسی کدامند و سازوکارشان چگونه است و آیا در کشور ما چنین نهادهای وجود دارد و اگر وجود ندارد چرا؟ اصولاً اقتصاد عکاسی در دنیا مبتنی بر چه سازوکاری است؟ موانع عمدۀ عقب ماندگی اقتصاد عکاسی در ایران کدامند؟ اقتصاد عکاسی چه ارتباطی با اقتصاد جامعه دارد، حوزه‌های مختلف اقتصاد عکاسی،  تعریف اکسپو و  زمینه‌های اقتصاد عکاسی در حوزۀ تولید ابزار کار(تولید وسایل و ابزار عکاسی)  تولید و فروش عکس(عکس مطبوعاتی، عکس هنری، عکس تبلیغاتی و...)  مرتبط با عکاسی  و غیره، ولی صحبت‌های آقای کیا ارتباط بسیار کمی با این مباحث داشت و می توان گفت که به بخش بسیار کوچک آن، آن‌هم به صورتی بسیار عوامانه اشاره می‌کرد؛ این‌که باید عکس‌های‌مان را بفروشیم و چگونه بفروشیم. آقای کیا  شمرده و با لفظِ قلم و آدابِ ادب، حرف زد.  نصیحت‌های پدرانه‌‎ای هم کرد، اما برای مخاطبانی که به عشقِ دانایی در بارۀ اقتصاد عکاسی آمده بودند، چیزی در چنته نداشت و در مورد بحثی هم که خود در پیش گرفته بود که چگونه عکس‌هایمان را بفروشیم چنان کلی گویی کرد و در ابهام سخن گفت که حاضران را هاج و واج در خود فرو برد. اما حاضران که از نسل جوان بودند و می‌دانستند که چنین کلی گویی‌هایی چندان به دردشان نمی خورد به صراحت و به امید دریافت یک جواب مشخص، یک سؤال مشخص کردند: "آقای کیا ما عکس‌های‌مان را برای فروش کجا ببریم؟" آقای کیا حیران ماند. جوابی نداشت. آقای مجری به کمکش آمد که "ببرید فلان آژانس" که خود می‌دانست آن آژانس فقط روی کاغذ و سایت وجود دارد و تا کنون عکسی نفروخته است و شاید مجری این را نمی‌دانست که اگر نمی‌دانست چه می‌دانست؟ و کیا هم سکوت کرد که علامت رضاست و  با آوردن گل وگلاب در ارتباط است. آقای کیا گفت ببرید پیش استادانتان آن‌ها به شما خواهند گفت. جواب شنید: "اگر استادانمان می‌دانستند که خودشان عکس‌های‌شان را می‌فروختند." آقای کیا در حیرت فرو رفت. جوابی نداشت یکی دیگر پرسید: "آقای کیا بیاوریم پیش شما که به ما بگویید کجا بفروشیم؟!" آقای کیا جواب داد "من این‌جا نیستم؟!" پرسیدند:" تا زمانی که هستید بیاوریم؟" آقای کیا جواب داد "آخه من سرم شلوغ است!" یکی دیگر گفت: "شما به ما می گویید باید از راه عکاسی پول در بیاوریم، ولی ما نمی‌دانیم چگونه؟ شما دقیقاً به ما بگویید چگونه؟" آقای کیا حیران ماند بنایی که با لفظِ قلم ساخته بود به یک باره فرو ریخت در ذهنش به دنبال جواب می گشت که آقای مجری به کمکش ‌آمد: " فلان عکاس رفته کیش همان‌جا رندگی می‌کند کارش این است که فراخوان تمامی مسابقه‌ها و جشنواره‌ها را پیدا می‌کند و می‌رود بر اساس موضوعی که اعلام شده است عکاسی می‌کند. سلیقۀ داورها را هم به خوبی می‌داند، مثلاً می‌داند که داورانِ فلان جشنواره چه سلیقه‌ای دارند و بر اساس سلیقۀ آن‌ها عکس می‌گیرد و می‌فرستد و اغلب هم برنده می‌شود و در آمد خوبی هم دارد."

آقای کیا نفس راحتی می‌کشد. آقای مجری چه به‌موقع و حکیمانه به کمکش آمد و چنین به کارآیی، اقتصادِ عکاسی را به زبان ساده بیان کرد و آقای کیا سکوت کرد که سکوت علامت رضاء است و با گل و گلاب در ارتباط است که :

 در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کان شاهد بازاری (مقصود شاهدی است که با اقتصاد عکاسی سرو کار دارد) وین پرده نشین(مقصود شاهدی است که با اقتصاد عکاسی سروکار ندارد.) باشد.

اما اقتصاد عکاسی، تنها محور صحبت‌های آقای کیا نبود و ایشان به رسم زمانه در مورد نقد هم صحبت کرد و از شلاقِ نقد که باید بر عکس‌ها بخورد تا هر کسی به خود اجازه ندهد که نمایشگاه بر پا کند و غیره. صحبت‌های جالبی بود، ولی آقای کیا یادشان رفته بود که در اکسپوی گذشته که در کسوت دبیران ظهور کردند، حاضر به گفت‌وگو با یک نشریۀ تخصصی و جواب به چند سؤال ساده نشدند که مبادا سؤال‌ها کمی بویِ نقد بدهد و پس از امروز و فردا کردن‌های بسیار از آن طفره رفتند که من اجازه ندارم! اجازه برای چه و از که؟ آقای دبیر برای چند سؤال ساده که از کجا آمده‌ای و به کجا می‌روی و چه می‌کنی؟ باید اجازه بگیری؟ آقای دبیر شما مؤظفید که به مخاطبان خود گزارش بدهید؛ گزارشی که تمام جنبه‌های کار را در بربگیرد. جواب به سؤال‌های خبرنگاران کمترین وظیفه‌ای است که به عهده دارید اما شما ناپدید می‌شوید و زمانی مجدداً ظهور می‌کنید که هم‌زمان با برپایی اکسپوی دوم است که احتمالاً حکمتی هم دارد!  


۲

پس از آن‌که اسب تیزرویِ سخن از رفتن باز ایستاد و التهابِ اقتصادِ عکاسی با خوردنِ هندوانۀ خنک فرو نشست و بی‌‌صبریِ دستگاهِ گوارش با شیرینی گل‌ِمحمدی التیام یافت و چراغِ گالری در زمانِ مقرر خاموش شد و پاتوق عکاسی به کنار خیابان تقلیل یافت؛ من ماندم و کیا و خلوتِ پیاده‌رو و گفتم آن‌چه را که باید می‌‌گفتم که یاران پس از زوالِ فراق چون به‌هم‌ رسند چنین کنند و گلایه از عمل ضدِ نقدِ ایشان در زمانی که در کسوتِ دبیران انجام وظیفه می‌کردند و چه بسیار سخن دیگر که لازم به گفتن بود که ایشان گفتند اجازۀ مصاحبه نداشتم، گفتم اکنون که اجازه لازم نیست! اگر به عکاسی ایران علاقه‌مندید نمایشگاهی در گالری عکس تهران دایر است آن را با قدوم خود مزین فرمایید تا متعاقباً در دفتر نشریه  آب‌گوشتی نوشِ‌جان نماییم و ما تا چند سؤال با طعمِ نقد عرضه بداریم که خوانندگان را خوش آید. پرسیدند در بابِ چه که عرض کردم این‌که از کجا آمده‌اید؟ و به کجا می‌روید؟ قول دادند که بیایند و بسی سخن‌های مهرآمیزِ بزرگوارانه فرمودند و در مهر ورزی عنان از دست بدادند که من دست ایشان را گرفته و بر روی ایشان بوسه زدم که ای عزیز با این سخنان جان من برآشفتی و منِ کمترین را چنین به اوج بردی و بر خویشتن نهیب زدم که چرا در مورد دوستان بد فکر کردی و با عجله و یک تنه به قاضی رفتی که فرموده است چرا صبور نباشم که جور یار کشم. این چنین شد که خیابانِ سمیه سرشار از مهر و محبت و صفا و گذشت و مهربانی شد و اشک در چشمانمان حلقه زد و شمشادان کنارِ پیاده رو نعره زدند که ای مهربانانِ احساس گسیختۀ دشمنِ‌عکاسی‌شکنِ اقتصادِعکس‌پرور چه شادمانه لحظه‌هایی است و پروانه‌ای که از دیدار سبزه باز می‌گشت فریاد زد که فرخنده باد چنین گفت‌وگوهایی در خیابان و ما در ترنم جویبار وعده‌ها دادیم و وعده‌ها گرفتیم و من به ذوقِ دیدارِ مجددِ آقای کیا روانۀ دفتر شدم.

نمایشگاهِ گالری همراه با فصلِ بهار به پایان رسید که گفته‌اند گل همین پنج روز و شش باشد و کیا آن دبیرِ تابانِ بنده پرور  نیامد که نیامد و من  هر روز نشسته و چشم بر در سفید کرده این ابیات همی‌خوانم که:

دو زلفونت بود تار ربابُم

چه می خواهی از این حال خرابُم

تو که با ما سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی به خوابُم


و نیز:

به صحرا بنگرم صحرا تو بینُم

به دریا بنگرم دریا تو بینُم

 به هر جا بنگرم کوه و درو دشت

نشان از قامت رعنا تو بینُم

و  نمی‌دانم که نسیمِ کیا در گرمایِ تابستان در دفترِ نشریه خواهد وزید و یک جرعه هم‌کلامی، جانِ تشنۀ پرسش‌گر را مرهم خواهد بود یا وی به رسمِ دبیرانِ بزرگوارِ نقد پرور، در محافلِ انُس و ضیافت‌ و واره‌جشن، شلاقِ ناسزا بر ما خواهد نواخت و در خفا تیغِ آختۀ جفا را بر پیکرِ لاغر ما خواهد کشید. پناه بر خدا.  

نویسنده : مسعود امیرلوئی

نظرات (0)