عضویت ورود

گفت‌و‌گویی با ویلیام اگلستون

فقط یک عکس از هر چیز

گفتوگویی با ویلیام اگلستون

مصاحبهکننده: آنی کلاین جائگر

ترجمه: مائده تصوری

مأخذ: : Image makers,Image taker


اشاره: از ویلیام اگلستون اغلب با عنوان «پدر عکاسی رنگی» یاد میشود. در اوایل دهۀ ۱۹۶۰وقتی همقطارانش عکاسی سیاه و سفید کار می‌کردند، مشغول کار و تجربه با عکاسی رنگی بود. ویلیام موطن اگلستون ممفیس بود و میسیسی‌پی را موضوع عکسهایش قرار داد. عکسهایی از رویدادهای روزمره و در قطع بزرگ که او را به شهرت رساند. در سال ۱۹۷۰، نمایشگاهی انفرادیش در موزة هنرهای مدرن با عنوان «ویلیام اگلستونِ پیشگام» شهرتِ عکاسی پیشرو در عکاسی رنگی را برایش به ارمغان آورد.


از چه زمانی به عکاسی علاقه پیدا کردید؟

در سال۱۹۵۷، زمانی که دانشجوی دانشگاه وندربیلتِ۱ نشویل۲ بودم، یکی از دوستانم که کارکشتۀ عکاسی بود مرا واداشت تا اولین دوربینم را -ییک دوربین کانن- بخرم و خیلی زود شیفتۀ عکاسی شدم؛ در آن زمان واقعاً هیچ عکاس خوبی که آثارش منتشر شده باشد، وجود نداشت. بنابراین بیشتر از فکر خودم استفاده میکردم. عکسهای سیاه و سفیدم را در اتاقِ تاریکی در خوابگاهم ظاهر میکردم.

فکر میکنید مهارتِ فنی مهم است؟

چه بخواهید و چه نخواهید هر چه بیشتر عکس بگیرید، مهارت فنی بیشتری پیدا میکنید. برایم بدیهی بود که باید بیاموزم.

از چه دوربینی استفاده میکنید؟

از هر نوع دوربینی استفاده میکنم، بیشتر از دوربینهای لایکای ۳۵میلیمتری و گاهی از دوربینهای قطع بزرگ مثل ۶×۹ تا ۵×۷ اینچ. برایم مهم نیست از چه دوربینی استفاده میکنم. صرفاً آن دوربینی را برمیدارم که آن روز زیباتر است.

در حال حاضر چقدر عکس میگیرید؟

همیشه. فقط میروم بیرون و عکاسی میکنم. اصلاً به هیچ موضوعی فکر نمیکنم، فقط هر جا بروم دوربینم را با خود میبرم. شاید در خانۀ دوستم. فرقی نمیکند هرکجا که باشد عکس میگیرم.

چگونه پی میبرید چه چیزی ارزش عکاسی دارد؟

هرگز از قبل نمیدانم، تا اینکه آن را ببینم. همه چیز در یک آن اتفاق میافتد. خیلی سریع عکس را میگیرم و سریع فراموشش میکنم، البته نه برای همیشه بلکه در همان زمان. ناگهان احساس میکنم باید عکس بگیرم. گاهی خانه را با دوربین و یک حلقۀ کامل از فیلمِ خام ترک میکنم و بدون هیچ عکسی برمیگردم. فقط باید به چشمم بخورد. هر کجا. حتی مثلاً در زشتترین و ملالانگیزترین جاها که برای من مسحورکننده باشد.

وقتی دارید کادری را میبندید، به چه میاندیشید؟

واقعاً هیچچیز. چنان سریع اتفاق میافتد که خیلی زود و بدون فکر، ولی آگاهانه کار میکنم. فوراً عکس میگیرم و فقط یک بار میگیرم. گاهی نگرانم که عکس تار بیفتد اما آن را میگیرم تا ببینم چه از آب در میآید. مدتها پیش چندین عکس از موضوعی مشابه میگرفتم، اما به این نتیجه رسیدم که نمیدانم کدام یک از همه بهتر است. با این تصاویر تقریباً یکسان فقط وقتم تلف میشد. بر آن شدم خود را مجاب کنم که فقط یک عکس از هر چیز بگیرم و اگر خوب در نیامد، خُب بد است! اما تقریباً در همۀ مواقع خوب از آب در میآید.

فکر میکنید عکاس برای گرفتن عکس خوب نیاز به فلسفهای دارد؟

نمیدانم باید چه پاسخی بدهم اما گمان میکنم که فلسفه به نحوی در جایی وجود دارد.

از مخاطب انتظار چه استنباطی را دارید؟

اگر چنین مقصودی داشته باشم، احتمالاً دوست دارم مخاطب، تصویر و هر آنچه را که در آن است ببیند، اینکه هر چیز کجا جایگرفته و ترکیببندی آنها. همچنین امیدوارم وقتی بیننده تصویر چاپی را میبیند در ذهنش ثبت شود. منظورم حتی به یاد آوردن تصویر نیست، بیشتر دیدن آن مد نظر است.

چه شد که آن نمایشگاه دورانساز موزۀ هنرهای مدرن برپا شد؟

دوستانم گفتند باید عکسهایم را به جان سارکفسکی۳ که مدیرِ وقتِ بخش عکاسی بود نشان دهم. بنابراین بیدرنگ با او تماس گرفتم. آن زمان نیویورک بودم و از او پرسیدم امکانش هست بروم نزدش کارهایم را نشانش دهم. طیِ مدتی طولانی دوستان بسیار نزدیکی شدیم. ما تقریباً هر روز عکسهایی را که با خودم میبردم با هم نگاه میکردیم. در طول چند سال، عکسهایی را از میان هزاران عکس انتخاب کردیم که به برپایی نمایشگاه و کتابی مهم انجامید.

وقتی شروع به کار کردید، کسی را برای تبادل نظر داشتید؟

وقتی در سال ۱۹۵۷کار را شروع کردم واقعاً هیچ عکاس دیگری، آن طور که من میخواستم کار کنم، نبود. همقطاران من، افرادی مثل لی فریدلندر۴ و گری وینوگرند۵ و دایان آربوس۶ بودند و همگی همدیگر را میشناختیم. حس میکردیم جمعی سرّیایم که به هم ایمان داریم. هرگز از کار یکدیگر ایراد نمیگرفتیم و گرچه تصاویر کاملاً متفاوتی میگرفتیم، فقط کارهای هم را نگاه میکردیم. به گمانم همۀ ما با نیتی خوب از هم میآموختیم و به هم قرض میدادیم، ولی از هم تقلید نمیکردیم.

به نظر شما تبادلنظر دربارۀ کار مفید است؟

عادت دارم دربارۀ کارهای دیگران کمتر حرف بزنم. تقریباً چیزی برای گفتن ندارم. من فقط نگاه کردن را دوست دارم. هرگز نتوانستم دربارۀ کارهای خودم یا دیگران چیزی بگویم، حداقل در گفتار نمیتوانم. از من خواسته شده پیشگفتاری برای کتاب آندرئاس گورسکی۷ بنویسم. احترام زیادی برای کارهای او قائلم، اما نمیدانم از کجا شروع کنم. گمان نمیکنم بتوانم نظری بدهم. مایلم منظورم را بدون کلام برسانم، بهویژه وقتی کارهایم را به کسانی نشان میدهم که برایم محترم هستند. مثلاً من و «لی» چنین ارتباطی داریم.

از چه چیزی الهام میگیرید؟

هرگز به عکسهای دیگران نگاه نمیکنم. فقط برای دیدن عکسهای خودم وقت دارم. گاه شاید به کتابی نگاهی بیاندازم، اما عاشق موسیقیام. مینوازم و تصنیف میکنم. مطمئن نیستم بتوانم بگویم به عکاسیام الهام میبخشد. به هر حال، این حقیقت که من با گروهی از تصاویر، گاهی گروه بزرگی از تصاویر، کار میکنم، شاید نشانۀ این باشد که مشتاقم جریانی از تصاویر بهسان یک قطعۀ موسیقیِ خوب بیافرینم.

چه چیزی عکسی را از بقیه ماندگارتر میکند؟

من چیزی را انتخاب نمیکنم. به صورت دموکراتیک به عکسها نگاه میکنم. به نظرم همه یکسانند. هنوز عکسهای بسیار زیادی هستند که دوست دارم دیده شوند، اما هرگز این مجال را نیافتهاند. از سوی دیگر عکسهایی هم هستند که خیلی مشهور شدند، اما برگزیدۀ من نبودند. مثلاً عکس سقف قرمز. این عکس بدون هیچ ذهنیتی گرفته شد. در این شهر کوچک در میسیسیپی با دوستم که عادت عجیبی داشت هر اتاقی را با رنگ متفاوتی رنگ کند، روی تختی دراز کشیده بودیم و همسرش صحبت میکرد و من به بالا نگاه میکردم و این لامپ و این قرمزی که همه جا بود توجهم را جلب کرد و بیدرنگ این عکس گرفتم. برایم مهم نیست اگر دیگران در یک کتاب یا نمایشگاه انتخاب دیگری داشته باشند، معمولاً این اجازه را به آنها میدهم. آنها را اصلاً راهنمایی نمیکنم، اما آنان معمولاً کسانی هستند که میشناسمشان و برایشان احترام قائلم، کسانی مثل تامس وسکی۸و جان سارکوفسکی.

موضوع‌هایتان را چگونه مییابید، مثل زنی با موهای قرمز، یا ژاکت آبی آویزان در اتاقی تک افتاده؟

زن موقرمز کاملاً غریبه بود. داشتم از کنارش رد میشدم که عکسش را گرفتم و به رفتنم ادامه دادم. آن عکس را در خلیج مکزیکو گرفتم، کاش با او آشنا شده بودم زیرا خیلی زیبا بود، ولی خیلی سریع رفتم و هرگز برنگشتم. اغلب هنگام حرکت، مثلاً قدم زدن یا رانندگی کردن، عکسهایم را میاندازم. فقط به اندازۀ یک چشم به هم زدن در سفری خاص است.

ژاکت آبی را در میسیسیپی مرکزی گرفتم. یکی از دوستانم مرا به جایی برد که چند خانواده با هم زندگی میکردند، خانهای محقر که سالی یک بار خراب میشد و آن را با موادی بسیار ارزان مثل مقوا بازسازی میکردند. فقط داشتم گشت میزدم. هرگز آنجا نبودم. آنها با من غریبه بودند اما با بودنم مشکلی نداشتند. آن تصویر را دیدم و فوراً با فلاش عکس گرفتم. چون درونش تاریک بود. سپس به پرسه زدن در دیگر اتاقها ادامه دادم.

دربارۀ مردی که در اتاق متل نشسته یا پیرمردی که اسلحهاش را نشانتان میدهد چطور؟

تصویر اتاق متل زمانی بود که نیروی دریایی آمریکا مرا برای گشتی در پایگاه فضایی ناسا دعوت کرده بود. نمیدانم آنها میدانستند که عکاسم یا نه؟ ولی دوربینم همراهم بود. بعد از یک روز گشت در جایی که موشکها را میساختند گروهی از ما به این هتل برگشتیم و در آن هنگام در راهرو قدم میزدم که این مرد را به طور اتفاقی در اتاق دیدم و وارد اتاق شدم و فوراً عکسی گرفتم و از آنجا رفتم. او در پایان روز فقط نشسته بود و استراحت میکرد و نوشیدنیاش را آماده میکرد.

عکس پیرمرد و تفنگش را در شهر کوچکی گرفتم که یکی از بستگان دور همسرم زندگی میکرد. این مرد در گذشته نگهبان شب شهر بود و گشت میزد و برای امنیت پاس میداد. تفنگی را که با خود حمل میکرد به من نشان داد. بازنشسته بود، اما داستانهای متنوعی از حوادث گذشته برایم گفت. قبل از اینکه آن عکس را بگیرم زخمهای گلولهها را نشانم میداد. این عکس را در خانۀ او و روی تختش گرفتم.

فکر میکنید میشود طرز نگاه کردن را یاد گرفت؟

از وقتی که خیلی بچه بودم با نواختن پیانو بزرگ شدم. خودآموخته بودم. گوشم با آن آشنا بود و میتوانستم آن را بنوازم، چه نتها جلویم باشند و چه نباشند. عکاسی هم همینطور است. یا درون فرد هست یا نیست. واقعاً نمیتوان آن را یاد گرفت.

هیچ عکاسی الهام‌بخش شما بوده است؟

بله. اولین کسی که احساس کردم بر من تأثیر گذاشت کارتیه بِرسون۹ بود. وقتی در دانشگاه بودم، کتابی از او چاپ کرده بودند. شروع کردم به نگاه کردن به عکسهای آن و مقایسۀ آنها با عکسهای کسانی که آن زمان میشناختم. فکر میکردم تنها چیزی بود که جوهرۀ هنر داشت. میتوانستم بگویم او با دگا۱۰ و ماتیس۱۱ و تولوز لوترک۱۲ بود. این در ترکیببندیهایش بازتاب یافته است.

چه زمانی چیزی هنر میشود؟

چه کاندینسکی۱۳ باشد، که نقاش محبوب من است، و چه باخ۱۴ که دربارهاش بسیار مطالعه کردهام - هر وقت چیزی اصیل باشد، مفهوم دارد. باخ هیچوقت خود را تکرار نکرد. میتوانم دربارۀ کاندینسکی و کله۱۵هم همین را بگویم. اما موسیقی را در نظر بگیریم. فقط سرگرمی نیست. سرگرمی با آموختن تفاوت دارد. اگر هنگام گوش کردن به موسیقی هیجانزده شوم، به این معناست که دارم چیزی میآموزم.

چه چیز عکاسی بیش از همه برای شما جذاب است؟

احتمالاً این حقیقت که میخواهم و میدانم که میتوانم عکسهایی بگیرم که کسی پیش از آن نگرفته. من اصلاً به این نمیاندیشم که مردم با دیدن عکسهایم چه فکرهایی میکنند. بیشتر برایم مهم است که خودم با دیدنشان چه فکری میکنم. وقتی از دوست قدیمیام، گری وینوگرند، میپرسند چرا عکس میگیرد، میگوید: «زیرا میخواهم بدانم چیزها در عکس چگونه میشود.» هرگز نتوانستهام چیزی والاتر از این گفته بیابم. من هم همین طور میاندیشم.

هیچگاه سفارش میپذیرید؟

من مخالف سفارش نیستم. اغلب سفارشها پروژهها یا چالشهایی هستند که به فکر خودم نمیرسیده و میخواهم بدانم چگونه از آب در میآیند. فقط یک بار سفارشی از مجلۀ نیویورک تایمز پذیرفتم تا از پرندهای به نام دارکوب منقارعاجی عکس بگیرم که فکر میکردند سالهاست منقرض شده من هرگز از پرندهای عکاسی نکرده بودم و حتی نمیدانستیم آیا پیدایش میکنیم یا نه؟ یک قرن بود که کسی آن را ندیده بود.

در مورد کارهای تجاری چطور؟

سعی میکنم مؤدبانه آن را رد کنم. اصلاًعلاقهای ندارم.

چه توصیهای به عکاسان تازهکار میکنید؟

به تلاششان ادامه دهند. همچنین به آنان صراحتاً میگویم [میخندد] به عکسهای من نگاه کنند.□



۱.  Vanderbilt
۲.  Nashville
۳.  John Szarkowski
۴.  Lee Friedlander
۵.  Garry Winogrand
۶.   Diane Arbus
۷َAndreas Gursky
۸.  Thomas Weski
۹.    Cartier Bresson
۱۰. Degas
۱۱. Matisse
۱۲. Toulous Lautrec
۱۳. Kandinsky
۱۴. Bach
۱۵. Klee

VN_pdfDownload

نظرات (0)