عضویت ورود

گفت وگویی با ابراهیم نوروزی

اینهمه تلاش می کنی از خانه، خانواده، از همه چیز می زنی تا یک موفقیت به دست می آوری، دوباره حرف و حدیث پشت سرت بیشتر می شود، بعد حاشیه های خیلی جدی تری برایت به وجود می آید.




 اینجا کسی برای آدم دست نمی زند!

گفت وگویی با ابراهیم نوروزی 


اشاره: در پنجاه و ششمین دورۀ مسابقۀ بین‌المللی عکس مطبوعاتی جهان(ورلد پرس فتو)، در بخش «پرتره‌های مستند» جایزۀ نخست مجموعه عکس به ابراهیم نوروزی، عکاس خبری ایرانی اهداء شد. او با مجموعه‌ای به نام «قربانیان عشق اجباری» با موضوع سختی‌های زندگی مادر و دختری به نام سمیه و رعنا در شهرستان بم این جایزه را از آن خود کرد. ابراهیم نوروزی که سال گذشته نیز در بخش موضوعات معاصر جایزهٔ دوم مجموعه عکس را دریافت کرده بود، امسال نیز در بخش موضوعی «پرتره‌های صحنه‌آرایی شده» موفق به کسب جایزۀ دوم مجموعه عکس شده است. مجموعهٔ عکس دوم او با عنوان «سوگوار» از مراسم «چهل منبران» شهر خرم‌آباد د روز تاسوعا گرفته شده است. او تنها عکاس ایرانی است که در یک دوره از این مسابقه‌ی عکس خبری همزمان دو جایزه برنده‌ شده و از سوی دیگر تنها عکاس ایرانی لقب گرفته که دو سال پیاپی موفق به کسب این جایزهٔ معتبر فتوژورنالیستی شده است. گفت‌و‌گویی که در پی می آید، به همین مناسبت انجام شده است.

در مورد مجموعه عکسی که در ورلد پرس فتو جایزۀ اول را گرفت، صحبت کنید، کار بر روی این مجموعه از کجا شروع شد؟ چرا این موضوع رو انتخاب کردید؟

من در پایان هر سال موضوعی را برای سال جدید انتخاب می‌کنم که این انتخاب دلیل دارد. فکر کنم سال ۸۹ یا ۹۰ بود که من این موضوع را انتخاب کردم. اصولاً صفحۀ حوادث روزنامه‌ها را نمی‌خوانم، برای این‌که وقتی می‌خوانم به هم می‌ریزم. بعضی وقت‌ها همان‌طور که روزنامه را ورق می‌زنم، فقط یه نگاه می‌اندازم، ببینم چه خبر است؟ اما خیلی وقت‌ها که نگاه می‌کردم، معمولاً خبری از اسیدپاشی بود. بعد خیلی تحت‌تأثیر قرار گرفتم، این مسئله من را اذیت می‌کرد .چرا این اتفاق دارد می‌افتد؟ اصلاً قضیه چی است؟ داستان خیلی داستان تلخی است، بعضی آدم‌ها به خاطر یک عشق یک طرفه، آدم‌های دیگر را اجبار می‌کنند که آن‌ها را دوست داشته باشند، و اگر چنین نشود، آن‌ها را محکوم و مجازات و زندگی آن‌ها را نابود می‌کنند. بعد دیدم این اتفاق خیلی زیاد شده است و آمار آن هم هر روز دارد بیشتر می‌شود و شاید انتشار این اخبار به این صورت تأثیر منفی هم داشته باشد، البته تأثیر مثبت هم می‌گذارد، اما تأثیر منفی‌اش این است که باعث می‌شود، این اتفاق در جاهایی که این پتانسیل وجود دارد، بیشتر بشود. فکر کردم این ضعف کار است، خبر منتشر می‌شود، عکس هم منتشر می‌شود، ولی آن‌قدر تأثیر‌گذار نیست که باعث تغییر و اصلاحی بشود، یعنی به صورت حرفه‌ای و جدی رویش کار نشده است، فقط خبر پخش می‌شود، هر روز خبر نوشته می‌شود و یک عکس معمولی هم می‌گذارند کنارش، ولی منتشر کردن این اخبار به این صورت اصلاً تأثیرگذار نیست؛ چون اگر تأثیرگذار بود، آمار چنین حوادثی سال‌به‌سال بالاتر نمی‌رفت. شما اگر آمار سال ۹۰ را نگاه کنید، نسبت به ۱۰سال گذشته شاید این اتفاق ۱۰برابرشده باشد. بعد دیدم این اتفاق واقعاً یک درد انسانی است، آدم‌ها درگیرش هستند، باید یکی یک چیزی بگوید، یک کاری بکند، احساس کردم این موضوعی هست که می‌توانم در موردش حرفی بزنم، عکاسی بکنم تا بتوانم آن تأثیری را که می‌خواهم بگذارم. شاید باعث بشود که منِ نوعی، منِ مخاطب حالا چه آدم عادی باشم، چه مسؤول، این را ببینم و دردم بیاید و به فکر بیفتم که چرا این نوع اتفاق‌های تلخ دارد رخ می‌دهد؟ چه کار باید کرد؟ چون اگر دردم بیاید، باعث میشود که بیشتر فکر کنم، بیشتر درگیرش بشوم، ولی وقتی خبرها را می‌خوانی می‌گی اِ چه بد، تمام شد و رفت. ما آدم‌ها درگیر مسائل روزمره شده‌ایم، همهٔ آدم‌ها، هر کس یه جور، مسؤولش یه جور درگیر مسائل روزمره است، مردم عادی هم یه جور، همه صبح می‌زنند بیرون و صبح‌اشان را شب می‌کنند، شب هم می‌خوابند دوباره فردا همین، پس فردا همین. من سعی کردم آن چیزی را که واقعاً باید دید، ببینم و به کسانی که نمی‌بینند نشان بدهم. حداقل کاری که یک انسان می‌تواند بکند یک هم‌دردی است؛ با این عکس‌ها حداقل می‌توانم با این آدم‌ها هم‌دردی بکنم. ما انسانیم و باید درگیر این نوع مسائل انسانی بشویم.

فکر می‌کنید عکس چقدر می‌تواند برای حل این معضل تأثیر گذار باشد؟

از این اتفاق‌ها فیلم گرفته شده است، گفته و نوشته شده است، ولی چه اتفاقی افتاد؟ هیچ‌چی، هیچ تأثیری نداشت. ما باید به عنوان یک انسان به این موضوع نگاه بکنیم و صادقانه از عمق وجود برویم دنبالش و کار بکنیم، تا بتواند تأثیر‌گذار باشد. من وقتی می‌توانم تأثیر‌گذار باشم که خودم درد و رنج را احساس کنم، یعنی خودم وقتی آن آدم را می‌بینم رنج بکشم و درد او را بفهمم، وقتی شاتر می‌زنم با همان درد و رنج شاتر بزنم. یعنی صادقانه کار کنم این قضیه را به عنوان یک موضوع انسانی ببینم، نه به عنوان یک موضوع کاری و یک سوژۀ صِرف عکاسی، این به نظر من خیلی مهم است، اگر خودم هم این درد ورنج را بفهمم و موقع عکاسی این حال را داشته باشم، قطعاً عکسم هم می‌تواند درد و رنج را منتقل بکند، آن زمان است که می‌تواند تأثیرگذار باشد.

یعنی کار شما این تأثیر را می‌گذارد؟

ببینید هدف فقط این نیست که درد و رنج را منتقل کنیم، نه، چیزی که من می‌بینم این است. درد و رنج و غم را می‌بینم و برای خودم عکس می‌گیرم و فکر می‌کنم باید این کار را بکنم و فکر می‌کنم چیزی که من می‌ببینم و از نگاه خودم است، به آدم‌های دیگر هم نشان بدهم، حالا می‌خواهد هر چیزی باشد، ولی چون من درد و رنج و غم را دیدم، عکسم هم همان را منتقل می‌کند. نمی‌توانم بگویم صد در صد کاری که باید می‌شده، شده است، ولی تا حدی توانسته این کار را بکند، تا حدی درد و رنج این آدم را منتقل کرده است، طوری که بعد از این جایزه ای‌میل‌هایی از همه جای دنیا داشتم که دیدم می‌خواهند به این آدم کمک بکنند و همه جور آدمی به من ای‌میل زده‌اند، یکی از آن‌ور دنیا ای‌میل زده: «من وقتی عکس رعنا را می‌بینم، یاد دخترم می‌افتم و گریه می‌کنم و می‌خواهم کمکشان کنم، یا یک استاد دانشگاه از عربستان ای‌میل زده بود که: «من گریه کردم به خاطر این اتفاق و می‌خواهم کمک کنم و کلی ای‌میلهای دیگر از اروپا و آمریکا و آسیا .پس این درد و رنج منتقل شده است که کسی از آن سر دنیا می‌نشیند و درد این آدم را می‌فهمد و می‌نشیند گریه می‌کند و می‌گوید من می‌خواهم کمک کنم، چه کار کنم؟ در عکاسی ما باید این نظر را داشته باشیم که به سوژه‌مان حداقل به عنوان انسان نگاه کنیم نه عنوان یک سوژهٔ صِرف.

حالا چرا همیشه موضوع‌های تلخ و دردناک و ناگوار را انتخاب می‌کنید؟

این یه چیز شخصی است، نمی‌دانم، ولی نگاه من به دنیا این‌جوری است، من می‌گویم در این دنیا خیلی چیزهای خوب هست، خیلی زیاد، آن‌قدر هست که نمی‌شود شمردشان، نمی‌شود به یاد آوردشان، نمی‌شود ذکرش کرد، اما خب این یک چیز طبیعی است؛ انسانیم، آدمیم، عقل داریم، شعور داریم، احساس داریم، آن چیزی که اشتباه و غیر طبیعی است این درد و رنج‌هاست، این اتفاق‌های تلخ است و من فکر می‌کنم که این‌ها غیر‌طبیعی است و خلاف قاعدۀ انسانی است. این‌ها را باید نشان بدهیم تا شاید کمکی بکند، شاید اتفاقی بیفتد.

زمانی که این موضوع را انتخاب کردید، از کجا و چطور کار را شروع کردید؟

من عکس‌هایی شبیه این موضوع را زیاد دیده بودم، ولی در‌باره‌اش زیاد فکر نکرده بودم. فکر می‌کردم خبر حوادث است و اتفاق می‌افتد. یک روز که داشتم تیتر حوادث را می‌خواندم، داستان سمیه‌ و رعنا را دیدم؛ مادر و دختری که این قضیه برایشان افتاده است. خیلی اذیت شدم، این دفعه یک دختربچه هم درگیر این ماجرا شده بود، قبلاً هم شنیده بودم که یک مادر و فرزندی در همدان این اتفاق برایشان افتاده است، واقعاً اذیت شدم، بعد گفتم من باید کاری بکنم. بیشتر موقع‌ها بیشتر تغییرات و اصلاحات از مطبوعات شروع می‌شود، گفتم خب به عنوان یک مطبوعاتی، یک فتوژورنالیست باید شروع کنم. می‌توانم بیایم کاری کنم. بعد شب هم رفتم منزل یکی از دوستانم که او هم داشت روی همین موضوع کار می‌کرد.

همین موضوع؟

نه. اما بعد از آن باهم کار کردیم. قبل از آن روی آمنه که او هم مورد اسیدپاشی قرار گرفته بود کار می‌کرد. فردای آن روز بود که رفتیم بیمارستان و دیدیمشان و با آن‌ها صحبت کردیم و کنارشان بودیم، وقتی دیدمشان خیلی جدی‌تر شدم که باید حتماً این موضوع را کار کنم. گفتم شاید بتوانم کاری بکنم که به صورت حرفه‌ای یک تأثیری بگذارم، شاید برای این آدم‌ها یک اتفاق خوبی بیفتد، یا حداقل برای آدم‌های دیگر این اتفاق نیفتد؛ جدی‌تر شدم و با آن‌ها ارتباط برقرار کردم، در بیمارستان‌های فارابی و ۱۵خرداد از مراحل درمانشان عکاسی کردم و بعد هم رفتم منزلشان. چند روزی می‌رفتم، میهمانشان بودم، در روستایی در اطراف بم.

چطور عکاسی از آن‌ها را با آن‌ها در میان گذاشتید؟ مشکلی نداشتند؟

نه، استقبال کردند. پدر سمیه با آن که روستایی و کشاورز است، خیلی خوب درک می‌کرد و می‌گفت این اتفاق دارد زیاد می‌شود، و می‌گفت شما حداقل کاری کنید که جلویش گرفته بشود.

کار روی این مجموعه چقدر طول کشید ؟ ازچه زمانی شروع شد و تا چه زمانی ادامه پیدا خواهد کرد؟

ازدو سال پیش به این موضوع فکر می‌کردم، قبل از اردیبهشت پارسال بود که جدی‌تر به آن فکر کردم، خیلی درگیرم کرده بود. اردیبهشت رفتم این‌ها را در بیمارستان دیدم؛ می‌خواستم بروم در منزلشان عکاسی کنم. چند تا از عکاسان دیگر هم رفتند؛ همین تابستانی که گذشت رفتند، ولی من فکر کردم من باید در بهترین زمان آن‌جا باشم، باید فکر این را می‌کردم که آن‌جا کویری است، گرم است، نور شدید است و نمی‌شود در آن فصل عکاسی کرد، از اردیبهشت به بعد خیلی طول کشید که وقتش برسد تا من عکاسی کنم. زمستان بود که رفتم. البته زمانی هم که آن‌ها به تهران می‌آمدند، عکاسی می‌کردم ولی دی یا بهمن که به خانه‌شان رفتم، سه چهار روز آنجا بودم. در کل عکاسی این مجموعه حول و حوش ۷ -۸ ماه طول کشید.

چه مسائلی در زندگی روزمره‌شان مد نظرتان بود؟

دنبال یک شرایط خاص بودم که بتوانم عکس‌های تأثیرگذارتری بگیرم.

از روز اول که رفتید بگویید.

روز اول که رسیدم آنجا عکاسی کردم، اما فقط یک عکس گرفتم که آن‌هم خیلی خوب بود، بهترین عکسی که گرفتم، از روز اول بود، خیلی خاص بود و همه چیز به طور اتفاقی با هم جور شد، رعنا روی پشت بام بود و ابرها سیاه بودند و نوری از لای ابرها آمد روی صورت رعنا افتاد. پیراهنی پوشیده بود که رویش نوشته بود«love» داستان من با کلمۀ «love» بود، جالب این‌جاست که به خاطر این عکس من این عنوان را انتخاب نکردم، من این عنوان را همان موقع که تصمیم گرفتم روی این موضوع کار کنم، انتخاب کرده بودم. اینها قربانی‌های عشق اجباری هستند. همه چیز با هم جور شده بود، به نظرم عکس هم قشنگ بود، هم ترسناک بود، به خاطر آن فضایی که به وجود آمده بود و پیراهنی که رعنا پوشیده بود و نوشتهٔ رویش و چهرۀ خشنی که پیدا کرده بود. این فضا خیلی خاص بود و یک کار خدایی بود، البته به نظر من این‌جوری بود، یعنی این فضا باید به وجود می‌آمد تا من بتوانم چنین عکسی بگیرم. من نگاهم این بود که یک اتفاق غیر معمولی بیفتد. من آن روز آن عکس را گرفتم و کار آن روزم تمام شد. خانوادۀ سمیه خیلی اصرار کردند که بمانم و خیلی ناراحت شدند که من گفتم من باید برم هتل و نمی‌توانم این‌جا بمانم. گفتم ببینید من این همه راه آمده‌ام این‌جا که عکاسی کنم، کار کنم، اگه این‌جا بمانم نمی‌توانم فکر کنم، باید بروم هتل بنشینم فکر کنم و بنویسم، برگشتم و کل شب را نشستم و فکر کردم و نوشتم. فضا را دیده بودم و نشستم فکر کردم که چه کار باید بکنم؟ چه باید بگویم؟ چه جوری باید کار کنم؟ همه را نوشتم؛ دانه‌به‌دانه، کادربه‌کادر نوشتم. چون فضا را دیده بودم، می دانستم چه جوری باید کار کنم، حول‌وحوش ده، بیست صفحه نوشتم. مثلاً سمیه را در این حالت می‌خواهم، در این فضا می‌خواهم، مادر و بچه را این‌طور، از این زاویه می‌خواهم؛ همهٔ این‌ها را نوشتم. فردا دوباره برگشتم و شروع کردم به عکاسی کردن. فضا آن‌قدر سخت و تلخ بود که اگر قبلش برنامه‌ریزی نکرده بودم، نمی‌توانستم عکاسی کنم، به جز آن یک عکسی که روز اول گرفتم، نمی‌توانستم عکس بگیرم، واقعاً نمی‌شد. کاملاً تحت‌تأثیر فضا قرار می‌گرفتم.

خودشان عکس‌ها را دیدند؟، گفتید که عکس‌هایشان برنده شده؟

خبر را که شنیدم خواستم زنگ بزنم به سمیه، ولی دلم نیامد، زنگ نزدم، بگویم چی؟ که از شما عکس گرفتم با این وضعیتی که دارید، جایزه گرفتم وخوشحالم که جایزه گرفتم؟ نمی‌دانم تا الان گفتم یا نگفتم، واقعاً اصلاً یادم نیست، ولی آن لحظه را یادم هست که وقتی خبر را شنیدم، گفتم زنگ بزنم به سمیه هم بگویم، امابعد گفتم زنگ بزنم که چه بگویم؟ بگویم که من به خاطر درد و رنج شما، از عکس‌های شما، جایزه گرفتم؟ فکرکردم شاید این کارم انسانی نباشد. شاید هم اگر می‌گفتم خوشحال می‌شد. ما ارتباط صمیمانه‌ای داریم. سمیه می‌نشست و با من دردِ دل می‌کرد. شاید از خوشحالی من خوشحال بشود ولی فکر می‌کنم کار خوبی نبود.

کار روی این مجموعه هنوز ادامه دارد؟

بله،کارم هنوز تمام نشده است.

در مورد مجموعهٔ دوم که رتبه آوردید توضیح می‌دهید؟ چرا مراسم عزاداری خرم آباد را انتخاب کردید؟ تقریباً همهٔ عکاسان هر سال از این مراسم عکاسی می‌کنند.

بله، همه رفته‌اند و هم‌چنان خواهند رفت.

وقتی این موضوع را انتخاب کردید، فکر نکردید که قبلاً از این موضوع عکس‌های زیادی گرفته شده است؟

اتفاقاً یکی از دلایلی که این مجموعه را اینطوری کار کردم این بود که خودم هم خیلی رفته بودم. چهار پنج سال رفتم آن‌جا عکاسی کردم. هر سال با بچه‌ها می‌رفتیم. فکر کنم هیچ عکاسی نمانده که آن‌جا نرفته باشد. این اغراق است، ولی اغراقی که به واقعیت خیلی نزدیک است. من خودم هم همین‌طور می‌رفتم. عاشورای دو سال پیش بود که با خودم گفتم بروم آن‌جا چه‌کار کنم؟ تا این‌که دوستان می‌خواستند نمایشگاهی از این مراسم برگزار کنند از من خواستند کار بدهم؛ پیش خودم گفتم من چهارسال رفته‌ام آن‌جا عکاسی کرده‌ام، اگر بخواهم نمایشگاه بگذارم، می‌توانم از عکس‌هایی که در این چهار سال گرفته‌ام بگذارم. نشستم عکس‌هایم را مرور کردم. خیلی عکس گرفته‌ام، اما دیدم از این‌همه عکس یک نمایشگاه ۱۵عکسی در نمی‌آید. پیش خودم گفتم خب امسال هم بروم چه می‌شود؟ می‌شود مثل سال‌های قبل؛ چون آن اتفاقی که باید بیفتد، نمی‌افتد. عکس‌ها تک‌به‌تک خوب هستند، ولی کنار هم قرار نمی‌گیرند، نمی‌توانند مجموعه بشوند، چون هر سال نگاهت با قبل فرق کرده است، اصلاً با هم‌دیگر هم‌خوانی ندارند. بچه‌ها گفتند برویم؟ گفتم نه من نمی‌آیم. اصلاً بی‌خیال. از طرف دیگر فکر کردم حیف است، این فضا خیلی خاص است، یک چیزی دارد که باید پیدایش کنم. وقتی نشستم خیلی دقیق و ریز فکر کردم که من چه کار می‌توانم بکنم؟ تصمیم گرفتم بروم، ولی چه جوری بروم؟ گفتم پرتره بگیرم از این آدم‌ها؛ ولی چه پرتره‌ای؟ چون همه یک مدل روبنده می‌پوشند. پرتره هم بگیرم همه تکراری می‌شود، گفتم خب تکراری هم بشود چه کار می‌شود کرد؟ آدم‌‌ها را که نمی‌شود دست‌کاری کرد. گفتم بیایم بک را عوض کنم. آدم‌ها همه متفاوت هستند، ولی در مجموع دارای یک هیبت هستند. خیلی فکر کردم پسزمینۀ پرتره‌ها چه باشد؟ طرح‌های گرافیکی داشته باشد؟ سنتی باشد؟ فرش و گلیم و این‌جور چیزها باشد؟ همهٔ این‌ها را نوشتم و در نهایت چیزی که به ذهنم آمد یک چادر بود. چادرِ خود آن‌ها؛ همان چادرهای گلداری که خانم‌ها سر می‌کنند. دیدم که این خیلی مهم هست، چون هر چی هست مال زن‌هاست و مال فرهنگ ایرانی است، خیلی ایرانی و تنوعی ایجاد می‌کردم که عکس‌ها از تکراری بودن خارج می‌شد و در ضمن کارم گرافیکی‌تر می‌شد و مدل و طرح‌هایی که این چادر‌ها دارند، بسیار جذاب و متفاوت است و می‌تواند فرهنگ زن‌های ایرانی راهم با خودش داشته باشد. در ضمن جذابیت‌های هنری خودش را هم دارد. این شیوۀ کار کردن می‌توانست من را دوباره به خرم‌آباد بکشاند. بعد از این تصمیمم، باز با چند نفر مشورت کردم و رویش فکر کردیم و روی کاغذ کشیدیم و نقاشی کردیم و در نهایت رسیدم به چیزی که الان هست. بعد که رفتم، یک خرده سخت بود، با چند تا خانه صحبت کردم تا یک خانه اجازه داد تا اثاثیه‌ام را آن‌جا بچینم.

چطور توانستید آن‌ها را راضی کنید که مقابل دوربین شما قرار بگیرند؟ چون در آن روز نه به حرف کسی گوش می‌کنند و نه با کسی حرف می‌زنند.

حرف نمی‌زنند، جواب هم نمی‌دهند. به خاطرهمین اسم آدم‌ها را هم اصلاً نپرسیدم، به طور معمول وقتی شما از کسی عکس پرتره می‌گیرید، باید اطلاعاتی از آن فرد داشته باشید که چه کسی است و چه ویژگی‌هایی دارد. اما من از این آدم‌ها هیچ اطلاعاتی ندارم، چون نتوانستم باآن‌ها حرف بزنم.

پس چگونه ارتباط برقرار کردید؟

من جایی را پیدا کردم که این آدم‌ها در آن‌جا بیشتر تردد می‌کردند. یعنی آن‌جا خانه‌ای است که همۀ آدم‌ها به آن‌جا رفت‌وآمد دارند و من خانهٔ بغلی‌اش را انتخاب کردم و ایستادم و عکس‌هایم را گرفتم.

به این افراد چه می‌گفتید؟ چطور راضی‌شان کردید که مقابل دوربین شما بایستند. چون معمولاً اصلاً جایی توقف نمی‌کنند.

به آنها می‌گفتیم می‌خواهید عکس بگیرید؟ سری تکان می‌دادند. یا می‌آمدند و یا جواب نمی‌دادند و می‌رفتند. آن‌قدر این مردم آن‌جا عکاس دیده‌اند، که دیگر عکاسی برایشان عادی شده است. من می‌پرسیدم می‌توانید بیایید عکس بیاندازید؟ سریع قبول می‌کردند؛ سر تکان می‌دادند و می‌آمدند و با ذوق‌وشوق هم می‌آمدند، اعتماد خوبی داشتند، به هر دلیلی، مشکلی نداشتم و به ندرت پیش می‌آمد که به کسی می‌گفتم و نمی‌آمد.

از چه نمادهایی برای نشان دادن آن مراسم استفاده کردید؟

هر چی بوده همان‌جا بوده است.

پس کسانی را که این نمادها را داشتند انتخاب می‌کردید؟

به یکی دو نفر از آن‌ها مثلاً پیشانی‌بند دادم بستند، ولی بقیه خودشان داشتند. همه چیز مال خودشان بود و من سعی کردم به شکل ظاهر آدم‌ها دست نزنم و تغییرشان ندهم. فقط از فضایشان عکس بگیرم.

فقط از مراسم چهل منبران عکاسی کردید؟

نه، اتفاقاً من بیجار هم رفتم. از مراسم گل‌مالان هم عکاسی کردم. با یکی از عکاسان بزرگ دنیا مشورت کردم، او عقیده‌اش این بود که عکس بیجار و خرم‌آباد را با هم ارائه بدهم. خب به خاطر یکسری مسائل این اتفاق نیفتاد. مجبور شدم که فقط عکس زن‌ها را ارائه بدهم که خوب هم شد؛ اما از مراسم عاشورای بیجار هم عکاسی کردم.

آن مجموعه هم صحنه‌آرایی شده است؟

نه، پرترهٔ محیطی است. آن هم خاص و متفاوت است و می‌تواند حرفی داشته باشد. این مجموعه را پارسال به همراه عکس پرترۀ زنان به عنوان یک مجموعه حاضر کردم و برای اولین بار در نمایشی که در آمستردام داشتم ارائه کردم.

از این‌که رتبهٔ اول ودوم این مسابقه را کسب کردید چه احساسی داشتید؟

روزی که می‌خواستند نتایج داوری را اعلام کنند، من در خبرگزاری بودم، همین‌که می‌خواستند اسامی را اعلام کنند، گفتم بچه‌ها من رفتم خداحافظ.

چرا؟

خب نمی‌خواستم وقتی اعلام می‌کنند توی جمع باشم، می‌خواستم تنها باشم.

فکر می‌کردید که برنده می‌شوید؟

آره، رفتم و بچه‌ها بهم زنگ زدند، ابراهیم حیدری اولین کسی بود که زنگ زد و تبریک گفت و گفت که اول شدی و فلان و این‌ها. البته انتظار بیشتری داشتم، پرسیدم فقط یک جایزه بود؟ گفت آره.

یعنی انتظار دو تا جایزه را داشتید؟

آره، حتی بیشتر از این حرف‌ها، شب قبلش هم با بچه‌ها حرفش بود، به بچه‌ها گفتم به نظرتون چه می‌شود؟ بچه‌ها هم می‌گفتند تو میایی بالا، گفتم به نظرتون دو تا می‌شه ، سه تا چی؟ آخر من سه تا مجموعه عکس داده بودم. حتی انتظار داشتم سه تا مجموعه هم بیاید بالا. آن مجموعه هم که بالا نیامد یک مجموعۀ خاصی هست، هنوز جایی ارائه ندادمش، زمان چندانی نیست که رویش کار کرده‌ام. ولی نکته‌ای که در آن وجود دارد، خیلی نکتۀ بسیار قابل تأملی است.

بعد چه شد؟

 ●گفتم که همین یه جایزه است؟ گفت آره، گفتم قشنگ نگاه کردی؟ مطمئنی یک دونه است؟ گفت آره به خدا قشنگ نگاه کردم، همین یک دونه بود. دو سه نفر هم زنگ زدند و تبریک گفتند و بعد سجاد صفری زنگ زد و شروع کرد به فحش دادن، گفتم چته؟ خب چرا فحش می‌دی؟ گفت : گندشو در‌ آوردی، یه دونه هم نگرفتی دوتا گرفتی، وقتی گفت مجموعۀ عزاداران آمده بالا بیشتر خوشحال شدم. به نظرم کار خوبی بود دوست داشتم بیاید بالا.

در مورد عکس برتر سال نظرتان چیه؟ آن عکس را دیدید؟

 ●عکس خوبی بود، داستان زیاد داشت که اِدیتش اینجوری بود و اغراق داشت و... . خیلی‌ها یه جورهایی خواستند زیر سئوال ببرند جایزۀ ورد پرس را. چون بالاخره حس‌های رقابتی هم آن‌جا شدید است، ولی با همۀ این تفاسیر عکس خوبی بود. حس‌های خوبی داشت. مقوله‌ای کاملاً انسانی بود. دردآور و تأثیر‌گذار بود. فضای عکس خیلی خوب بود. از همه مهمتر این‌که چون مربوط به غزه بود، من خیلی خوشحال شدم. چون بعضی جاها می‌گویند وردپرس سیاسی است و از این حرف‌ها؛ ولی وقتی عکس غزه می‌شود عکس سال دنیا، آن‌هم از تشییع دو کودک و با آن نور و فضای خاص و این‌که در شرحش هم توضیح می‌دهد که در حملۀ وحشیانۀ اسرائیلی‌ها کشته شده‌اند، نشان می‌دهد که نمی‌تواند سیاسی باشد. برای همین خیلی بیشتر خوشم آمد.

دیگر چه واکنش‌هایی در مورد این موفقیتت دیدی؟

نمی‌دانم چی بگویم. اینجا کسی برای آدم دست نمی‌زند. به آدم فشار می‌آید. یک سری حواشی برای آدم ایجاد می‌کنند که وقتی به یادت می‌آید اذیت می‌شوی. من تا الان هم خیلی اذیت شده‌ام. در حوزهٔ عکاسی کم اذیت نشدم، ولی چون عکاسی برایم خیلی مهم است تحمل کرده‌ام. همه جوره اذیت شدم. ولی اهمیت ندارد. خیلی بد است، همه چی شده کلیشه. همه می‌گویند که عکاس اول باید انسان باشد، بعد عکاس باشد. این یک کلیشه شده است. ای کاش واقعاً اینطور باشد. خودت هزینه می‌کنی، این‌همه تلاش می‌کنی از خانه، خانواده، از همه چیز می‌زنی تا یک موفقیت به دست می‌آوری، دوباره حرف و حدیث پشت سرت بیشتر می‌شود، بعد حاشیه‌های خیلی جدی‌تری برایت به وجود می‌آید. من فکر می‌کنم ما که این‌جا عکاسی و کار می‌کنیم، خیلی جلوتر از عکاسان بزرگی هستیم که به راحتی دارند در دنیا کار می‌کنند؛ چرا ؟ چون آن‌ها همه‌جوره حمایت می‌شوند، پول خوب می‌گیرند، کار خوب دارند، سفر می‌خواهند بروند، همۀ هم‌آهنگی‌ها انجام می‌شود، کسی جلویشان را نمی‌گیرد، کسی برایشان مزاحمت ایجاد نمی‌کند. همه چیز برایشان مهیاست، کارشان می‌آید بالا و اگر موفقیتی کسب کنند، تشویق می‌شوند، دوباره انگیزه پیدا می‌کنند. خیلی سخت است در شرایطی عکاسی کنی که تمام تلاشت را بکنی که حداقل انگیزه‌ات را از دست ندهی و خسته نشوی.

چه فشارهایی روی شما بوده؟

 ●همه جور فشار. بدتر از همه فشارهایی است که از طرف عکاسان و جامعۀ عکاسی وارد می‌شود.

الان با آژانس AP همکاری می‌کنید؟

هم‌کاری‌ام تازه شروع شده است.

خودشان پیشنهاد دادند؟

خب یکی از عکاسانشان رفت، چند سالی بود که وحید سالمی تنها عکاسشان بود و داشت کار می‌کرد به این نتیجه رسیدند که باید در تهران یک عکاس اضافه کنند. از چند عکاس رزومه گرفتند و من را انتخاب کردند و به ارشاد معرفی کردند.

هم‌کاری‌تان با روزنامهٔ جام جم به کجا رسید؟

من بعد از آن آمدم خبرگزاری فارس. ۵ – ۴ ماه پیش بود تقریباً.

قبلاً هم در خبرگزاری فارس بودید و گفتید به خاطر اینکه سیاستِ کاری آن‌جا با روحیهٔ شما هم‌خوانی نداشت، آمدید بیرون، چطور شد که دوباره برگشتید به آن مجموعه؟

مجموعۀ خبرگزاری فارس در چند وقت اخیر تغییرات زیادی کرده است.

یعنی رویکردشان تغییر کرده است؟

به نظرم خیلی بهتر شده است. به من پیشنهاد دادند و گفتند ما می‌خواهیم اینجا تغییرات خیلی اساسی انجام بدهیم. به اتفاق مهدی قاسمی رفتیم و شروع کردیم به کار کردن و امسال برنامه داشتیم تا آژانس تصویری خبرگزاری فارس را راه بیاندازیم. در بخش عکس، طراحی، گرافیک، مالتی‌مدیا، یک سایت مستقل راه‌اندازی کنیم. در بحث عکسش می‌خواستیم جدی‌تر کار کنیم به خصوص در بحث فروش عکس که در آمد‌زایی داشته باشیم؛ اما دیگر خیلی خسته شده بودم. خیلی فشار رویم بود.. خیلی... و اذیت می‌شدم نیت داشتم بروم یک‌جا استراحت کنم، آرامش داشته باشم. برای خودم عکاسی کنم، مطالعه کنم، به زن و بچه‌ام برسم. من این چند ساله فقط هفته‌ای یک بار می‌دیدمشان. به خاطر همین تصمیم گرفتم بروم‌ آژانش آسوشیتدپرس.

برنامه‌ای برای نمایشگاه، یا کتاب ندارید؟

قطعاً، دنبال این هستم که یک کار ماندگار انجام بدهم، ردپایی از من در آینده باشد، امیدوارم روزی ارزش کارهایم آن‌قدر بشود که بتوانم کتاب چاپ کنم. البته بستگی به خودم و کارم دارد. این مجموعه هنوز تمام نشده و ناقص است و حالا حالاها کار دارد شاید چند سال دیگر. در فکر این هستم که برای این داستان با همین عنوان شاید مالتی‌مدیایی هم درست کنم، مجموعه را کامل‌تر کنم. سوژه‌های دیگر را هم کار کنم، تا در حد یک کتاب بشود.□

مصاحبه کننده : پریسا رحیمی
VN_pdfDownload

نظرات (0)