عضویت ورود

گفت‌ و گویی با مهندس علی افشاری

تلداین یک معلم ایرانی داشت به اسم پرویز فاتحی که طراحی و ساخت دوربین دیجیتال را آموزش می‌داد. من رفتم پیش ایشان. آن‌قدر من از ایشان چیز یاد می‌گرفتم. وقتی ایشان با من حرف می‌زد، اصلاً محو گفتارش می‌شدم.

آقای لایکا 

گفت‌‌و‌گویی با مهندس علی افشاری


اشاره: نمایشگاهی از انواع دوربینها و عدسیهای لایکا از مجموعه گردآوری شده توسط مهندس علی افشاری، بهمن سال جاری در موزۀ عکس‌خانه شهر برگزار شد. علی افشاری دانشآموختة رشتة اپتومکانیک و الکترونیک در آمریکا و فارغالتحصیل انستیتوی دوربین ملیNational camera است که بعدها در شرکت کانن تعلیم دید و سال‌ها تعمیر دوربینهای فوکوس‌خودکار کانن را به عهده داشت. علاقۀ او به صنعت اپتیک او را به کار در شرکت عدسیسازی ویویتار کشاند و برای کسب تجربۀ عملی در زمینة الکترونیک در شرکت تلداین به طراحی مدارهای دیجیتال پرداخت. آخرین تجربه کاری او کار روی سفینههای فضایی در Jpl یکی از ارگانهای ناسا است.
مهندس افشاری علاوه بر چندین اختراع مؤفق در زمینۀ اپتومکانیک و میکروسکوپ اتمی، مؤلف چندین کتاب و مقاله در مورد دوربینهای عکاسی است. گفت و گویی که در پی می‌آید به مناسبت برگزاری این نمایشگاه صورت گرفته است.


● بفرمایید که چطور شد خواستید از مجموعه‌تان در ایران نمایشگاه بگذارید؟

○ قبل از هرچیز باید اول بگویم که من مجموعه‌دار نیستم و این مجموعه را فقط به خاطر مسائل مربوط به مکانیک و اپتیک آن جمعآوری کرده‌ام. وقتی به ایران آمدم اول سری به موزههای ایران زدم. به اینجا یعنی به موزۀ عکس‌خانه که آمدم خیلی برایم جالب بود، گفتم چنین مجموعهای دارم، چون معتقدم موزهها بهترین مکان برای آموزش و یادگیری هستند و خوشبختانه اینجا خیلی استقبال کردند و یک اتفاق خدایی بود. من خودم هم فکر نمی کردم که این اتفاق میافتد.

● در ارتباط با مجموعهتان توضیح میدهید؟

○ این مجموعه شامل ۱۲دستگاه دوربین دستساز و ۱۱عدسی لایکا است که طی ۹۹سال گذشته توسط شرکت لایکا ساخته شده است.

● چطور شد که اصلاً به جمعآوری این دوربینها پرداختید؟

○ من مدت‌ها بود که برای مجله شاترباگ مقاله مینوشتم. وقتی اولین کتابم در ارتباط با دوربینهای SLR منتشر شد، مجله شاترباگ از من دعوت به همکاری کرد تا برای مجلهشان مقاله بنویسم و من مقاله‌هایی در ارتباط با دوربین لایکا نوشتم. لایکا را بهعنوان یک صنعت فوقالعاده موفق و قابل تحسین انتخاب کردم. آن موقع من برای تحقیقاتم به موزۀ کالیفرنیا میرفتم و یکی از این دوربینهای لایکا در موزۀ کالیفرنیا بود. چنین اماکنی چندان راغب نیستند که دوربین را همین‌طور در اختیار اشخاص قرار بدهند. چون من تا پیچ آخر دوربین را باز میکنم تا بتوانم درمورد آن بنویسم و توضیح بدهم. یادم است یک بار که یک دوربین لایکا را در موزۀ کالیفرنیا امانت گرفته بودم، وقتی موزهدار آن‌جا توی اتاق آمد و با من و دوربین مواجه شد، صورتش را با دستانش گرفت و سرش را انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون و گفت من نمیتوانم این صحنه را تماشا کنم. (میخندد) آن دوربین را که من باز کرده بودم، سال گذشته در آلمان دومیلیون دلار فروختند. یعنی من با پیچگوشتی به جان یک دوربین دومیلیون دلاری افتاده بودم. خب بعد از آن تعدادی دوربین بود که خود شرکت لایکا به من معرفی میکرد و میگفت مثلاً فلانی این دوربین را دارد. اما در نهایت من تصمیم گرفتم برای ادامۀ تحقیقاتم همة این دوربینها را بخرم، در غیر این‌صورت باید آن‌ها را دوباره پس میدادم. خب چنین پروژهای خیلی طولانی است و این‌که شما تمام دوربینها را باز کنید و ببندید و بررسی کنید. مدت زمان زیادی را میطلبد.

● چرا لایکا را انتخاب کردید؟

○ لایکا به خاطر مرغوبیت و حساسیتی که در مورد طراحی‌اش داشت و قدرت و تسلطی که داشت، هنوز دارد جولان می‌دهد و همه جا از روی آن کپیبرداری میکنند. ژاپن صنعتش را با کپیکردن از لایکا ارتقاء داد، چین همین‌طور، روسیه همین‌طور، دوربینهای کیاف، زنیط، کانن، الیمپوس که کاملاً لایکا را کپی کردند، ولی لایکا برای ساختن دوربین مثل شرکتهای دیگه نیست و اصلاً عجلهای ندارد که بگوید مثلاً حالا لایکا ۴ مثلاً آمده، ۶ ماه دیگر لایکا ۵ بیاید بیرون. به تدریج کار میکند.

● در ارتباط با اولین کتابتان که گفتید منتشر شد و زمینه همکاری شما با شاترباگ را فراهم کرد توضیح میدهید؟

○ کتاب اول از اینجا شروع شد که چون من یک دوربین ساخته بودم و آن موقع برای شرکت کانن کار میکردم. دوربینهای اتوفوکوس را تعمیر میکردم. آن دوربین را که ساختم یک نفر مرا معرفی کرد به یکی از استادان دانشگاه یو‌سی‌ال‌ای آقای دکتر اوگورا از ژاپن. ایشان تا اسم دوربینم را دید «AF» گفت: «اتوفوکوس؟!» گفتم: نه من اسمم «علی افشاری» است و این AF از آن برداشته شده. ایشان خیلی استقبال کرد و کتابش را امضاء کرد و به من داد و گفت: علی تو کتاب هم نوشتی؟ گفتم: نه. گفت: چرا نه؟ در واقع از اینجا شروع شد. به خاطر تشویق او دوسال دیگر کتاب من چاپ شد و اول کتاب هم از دکتر اوگورا تشکر کردم. ایشان وقتی به ژاپن برگشت در مجلهای که مقاله مینوشت، دوربین مرا هم معرفی کرده بود و گفته بود خیلیها در ژاپن دوربین میسازند، ولی هیچ‌کس مثل علی افشاری نبوده که هم بسازد و هم یک کتاب بنویسد و خودش میگوید که این طراحی بسیار زیباست و نشاندهنده قدرت طراحی علی افشاری است. اولین کتابم را وقتی شروع کردم همین‌طور هی دوربین میخریدم، آن موقع با موزهها هم آشنا نبودم و نمیدانستم می‌شود از موزهها دوربین امانت گرفت. موقعی که تمام شد، ۵۲ تا دوربین داشتم که همه را خریداری کرده بودم.

● این کتاب در چه سالی منتشر شد؟

○ سال ۱۹۸۷ بود که کتاب را تمام کردم.

● تنظیم آن چقدر طول کشید؟

○ حدود ۳ سال.

● همکاریتان با شاترباگ چطور شکل گرفت؟

○ خب کتاب که درآمد بهعنوان کسی که تا آن زمان نه در کار فروش بوده و نه راجع به اقتصاد و بازار کتاب چیزی می‌دانست، یک راه فروش کتاب این بود که آن را برای مجله‌های عکاسی بفرستم و آن‌ها این کتاب را برای من تبلیغ کنند. مجلۀ شاترباگ فوری با من تماس گرفت و گفت دوست داری برای ما مقاله بنویسی؟ گفتم چرا که نه و آن‌ها راه را برای من باز کردند.

● آن زمان چند ساله بودید؟

○ آن موقع هنوز دانشجو بودم و هنوز برای «تلداین» شروع به کار نکرده بودم بعد از آن «ویویتار» از من خواست تا برایشان مقاله بنویسم.

● گفتید که یک دوربین ساختید. چه شد که فکر ساخت دوربین افتادید؟

○ آهان. حالا ببین همة این‌ها را اگر شما جمع کنید، انگیزۀ من است برای این نمایشگاه و در اختیار گذاشتن این صنعتی که شما الان اینجا میبینید. من به دوربین عکاسی علاقه داشتم. آن‌قدر علاقه داشتم که در ۱۶ سالگی یک آپارات ساختم که فیلم متحرک نشان میداد. وقتی آپاراتم را به مدرسه بردم، اتفاقاً روز قبلش مدیر مرا تنبیه کرده بود، چون دیر میرفتم سر کلاس. آن روز معلم فیزیک تا این آپارات را دید مرا به زور کشاند به دفتر. من نمیخواستم اصلاً آن‌را به کسی نشان بدهم. خلاصه با مدیرمان صحبت کرد و دوربین را گذاشتند روی میز و چراغ را هم خاموش کردند و آخر کلاس هم بود و همه معلمها آمده بودند توی اتاق. اتفاقاً یک فیلم کارتون هم گذاشته بودم. یادم می‌آید وقتی چراغ را روشن کردند، همه به من طور دیگری نگاه میکردند. خلاصه بعد از آن من را خیلی تشویق کردند. با این همه شوق و ذوقی که داشتم وقتی رفتم آمریکا اولین کاری که کردم یک دستگاه تراش و یک دوربین دست دوم خریدم که اصلاً دیزاینش با همه دوربینها فرق داشت. من فکر کردم همه دوربینها شبیه این دوربین هستند. مثل میللنگ آینه را بالا و پایین میداد. بنابراین شروع کردم به ساخت دوربین. شاید باور نکنید من حتی پیچهای این دوربین را هم خودم با دست ساختم. این دوربین ۵۰ قطعه دارد که تمام قطعاتش را با دست ساختم. بعد از ساختن دوربین گفتم نه من دیگه سواد ندارم و باید بروم دانشگاه.

● وقتی به آمریکا سفر کردید چند سال داشتید؟

○ ۱۸سال داشتم. درسم که تمام شد رفتم.

● برای ادامة تحصیل رفتید یا مهاجرت کردید؟

○ نه برای ادامۀ تحصیل رفتم.

● بعد چی شد؟

○ بعد خواستم دورۀ آموزش ساخت دوربین ببینم. تنها جایی که در آمریکا دورۀ آموزش دوربین داشت، «نشنال کمرا» بود. نشنال کمرا در کلُرادو بود که بعداً به خاطر کمبود بودجه و مسائلی از این قبیل تعطیل شد و من جزو آخرین فارغ‌التحصیلانش بودم. در آن‌جا خیلی چیزها یاد گرفتم. روز اول که رفتم و دوربینم را به آنها نشان دادم، خیلی استقبال کردند آن‌جا همه به من به چشم یک نابغه نگاه میکردند. مثلاً این عدسی همان پیچی که شما وقتی می‌چرخانید و باآن فوکوس میکنید را معلم به ما میداد و میگفت: فلان پیچ را باز کنید، عدسی را برعکس کنید که بیفتد. این‌جوری یاد میدادند، یعنی هرکس در مقابلش یک دوربین بود و معلم به همه میگفت پیچ دوربین را باز کنید تا همه با هم انجام بدهند و یاد بگیرند. بعد تا معلم برود آخر کلاس و برگردد، من این را باز میکردم و دوباره میبستم و میبردم نشان میدادم و میگفتم من یک سؤال دارم. میگفت: پس چرا باز نکردی؟ میگفتم: باز کردم، دوباره بستم. میگفت: تو چطور این کار را کردی؟ بعد میرفت به همة معلمها میگفت. هر روز این‌طوری بود. آن‌جا برای من مثل بهشت بود. اصلاً میخواستم تمام این دوربین را ببلعم. خب یک احساس مسؤولیت هم میکردم؛ چون آدم وقتی از یک کشور جهان سومی میرود به یک کشور پیشرفته، همیشه میخواهد فن‌آوری آن‌جا را ببلعد و بیاورد کشور خودش و این یکی از لذتبخشترین کارهای زندگی برای ماست که وقتی برمیگردیم کشور خودمان یک توشهای با خودمان بیاوریم.

● این دورة آموزشی که دیدید چه مدت زمان طول کشید؟

○ یک سال.

● بعد از ورود به انستیتو وارد دانشگاه شدید؟ یا قبل از آن؟

○ من قبل از این‌که بروم انستیتو دو سه سال دانشگاه رفتم. البته دانشگاه رفتن من ۸ سال طول کشید. اولین رشتهای که خواندم فیزیک بود. بعد دیدم نه آن چیزی نیست که میخواستم و دنبالش بودم. چون من میخواستم اپتیک بخوانم. آمدم بیرون و رفتم انستیتو. بعد دوباره برگشتم دانشگاه و تصمیم گرفتم رشتۀ الکترونیک بخوانم. چون دیگر به سیستم دوربینها وارد شده بودم و دیدم دیگه مایکروپروسسور وارد دوربین شده و دوربینها چندین مایکرو پروسسور داخلشان است که مثلاً یکی فوکوس خودکار را انجام می‌دهد. با خودم گفتم من این را وارد نیستم بنابراین رفتم و رشتة الکترونیک را خواندم و همان زمان در تلداین استخدام شدم. وقتی که برای تلداین شروع به کار کردم متوجه شدم مدرک خیلی مهم است.

● از همکاریتان با تلداین بگویید.

○ البته من پیش از آن شرکت عدسی‌سازی ویویتار کار میکردم. خندهدار است. در شرکت ویویتار آن‌قدر عدسی بود که به مشتریهایی که عدسی‌شان خراب بود یک عدسی نو میدادند و آن را کنار میگذاشتند. آن‌قدر آن‌جا عدسی بود که تکنیسینهایشان وقتی عصبانی میشدند، برای همدیگر عدسی پرتاب میکردند. همین عدسی‌هایی که الان شما این‌جا می‌بینید، آن‌جا به طرف هم پرتاب میکردند. یک عدسی بود که آن‌قدر پرتاب شده بود، همة شیشههایش خُردِ خرد شده بود.

● چرا همکاری تان را با ویویتار ادامه ندادید؟

○ چون در دورهای که رفتم همه چیزهایی که آن‌جا بود، من بلد بودم. وقتی میخواستم بروم مدیرش گفت کجا میروی علی جان؟ ما این‌جا به تو احتیاج داریم. خب آن زمان خیلی اتفاق بزرگی بود که کسی را به عنوان مهندس استخدام کنند. به‌خصوص که من هنوز مدرکم را نگرفته بودم. بعد که رفتم تلداین آن‌جا یک دوربین کونیکا Fs1 دیدم. تمام قطعه‌های الکترونیکی‌اش را ریختم بیرون و وصلش کردم به رایانه و تمام سامانۀ الکترونیکی‌اش را با یک برنامه از طریق رایانه تنظیم کردم. چون میخواستم دوربین را به عنوان یک مکانیک از الکترونیک و نرمافزار جدا کنم. الان دوربینها خالیِ خالی است فقط یک کانکتور دارد و طبق آن مگنتهایی که داخلش است شاتر و دیافراگم و اینها را کنترل میکند. من برنامۀ این را آوردم در رایانه که بتوانم برنامه بنویسم. شما وقتی وارد یک کاری میشوید، خیلی میتوانید خلاقیت داشته باشید. تلداین یک معلم ایرانی داشت به اسم پرویز فاتحی که طراحی و ساخت دوربین دیجیتال را آموزش میداد. من رفتم پیش ایشان. آن‌قدر من از ایشان چیز یاد میگرفتم. وقتی ایشان با من حرف میزد، اصلاً محو گفتارش میشدم. فوقالعاده بود. از شدت علاقهام ساعت ۶ صبح کارم را شروع میکردم.

● چند وقت با تلداین همکاری داشتید؟

○ ۲ سال، ۳ سال بعد که مدرکم را گرفتم رفتم ناسا.

● چطور شد به ناسا رفتید.

○ خیلی اتفاقی بود، خیلی اتفاقی. به هر حال همة کار ما را خدا درست میکند.

● در کدام بخش ناسا کار میکردید؟

○ JPL (آزمایشگاه پیشرانش جت)

● از همکاریتان با JPL میگویید؟

○ JPL فوقالعاده بود. چون برای اولین بار الکترونیک و مکانیک و اپتیک با هم طراحی میشد. آن موقع مدرکم را گرفته بودم. کیف میکردم. وسط محوطه یک فواره بود. وقتی میرفتم سر کار یک هو میدیدی یک آهو توی محوطه است. چون JPL در دامنة کوه بود. ناسا آن زمان برای فرستادن ماهواره به فضا تلاش میکرد. آن سال‌ها بهترین سال‌ها برای آمریکا بود و بهترین دانشمندان از آمریکا پرورش یافتند. آن موقع موشک میفرستادند به ماه. برایم خیلی جالب بود. یادم میآید وقتی بچه بودم یک بار که به کاشان رفته بودم، برای اولین بار وقتی که آپولو دور ماه میچرخید، ما با چشم غیرمسلح آن را میدیدیم. به خاطر این‌که سایه میانداخت روی ماه. بعد آمدم توی خود ناسا و داشتم روی همان پروژهها کار میکردم.

● چه پروژههایی؟ توضیح میدهید؟

○ تمام عکسهایی که از کرات میگیرند «وویجر» است. یک مدت روی کاسینی (فضاپیما) کار میکردم. آن دوران فوقالعاده بود، جالب است JPL یک اتاق کنترل دارد با نمایشگرهای بزرگ که تمام این سفینهها را نمایش میدهد و من هر روز میرفتم و این‌ها را تماشا میکردم. خیلی واقعاً فضای خوبی بود. توی کتابخانۀ JPL میرفتم و عکسهای کره ماه را ورق میزدم و نگاه میکردم خیلی امکانات خوبی داشت.

● از ساخت میکروسکوپها و تلسکوپهایتان بگویید آن‌ها را در زمان همکاریتان با ناسا ساختید؟

○ نه از آن‌جا آمدم و بعد که آمدم یک اختراع کردم. آخر من قبلاً در بچگی رصدخانه داشتم. یک تلسکوپ ۴/۵ اینچی داشتم. از آن موقع با تلسکوپ آشنا بودم.

● چرا از ناسا آمدید بیرون؟

○ تصمیم گرفتم بیایم بیرون و برای خودم یک شرکت تأسیس کنم. بعد شرکت خودم را که باز کردم، همان JPL و IBM و این‌ها همه از مشتریهای من بودند.

● کار این شرکت چه بود؟

○ کارمان اپتومکانیک، مکانیک، دیزاین و طراحی میکروسکوپهای اپتیکال، میکروسکوپهای اتمی فورس و ساخت آن‌ها بود و بعد شروع کردیم به فروش آن‌ها به همه دنیا. آلمان، سوئیس و کشورهای مختلف. در نمایشگاههای مختلف همیشه غرفه داشتیم.

● از ویژگیها و کاربرد این میکروسکوپها میگویید.

○ ک لطیفه هست که میگویند: نابینایی میرود توی آشپزخانه دستش میخورد به یک رنده، میگوید این چرت و پرتها چیه این‌جا نوشته؟ اتمیک فورس مایکروسکوپ هم این‌طور کار میکند به این صورت که پرتو لیزر از پشت یک اهرم بازتاباننده به سمت یک آشکارساز حساس به مکان بازتاب میشود. البته کار من این بود که چیزهایی که از اپتیک که ۱۵۰۰ مرتبه بیشتر نمیتواند عبور کند، با میکروسکوپ انمی میتوانستم بزرگنمایی بیشتری به مشتری بدهم.

● هنوز آن شرکت فعال است.

○ نه بعدش یک شرکت بزرگتر آمد و امتیازش را خرید و من افتادم به این فکر که حالا باید دنبال چه دردسری بگردم؟

● حالا الان دنبال چه دردسری هستید؟

○ حالا هنوز آن دردسر شروع نشده. فعلاً که ایران هستم و در واقع یک آدم نیمهبازنشستهام.

● چه شد که اصلاً به ایران بازگشتید؟

○ من چند بار به ایران آمده بودم، خیلی، در نمایشگاههای بینالمللی ایران شرکت داشتم، اما هیچکس مرا در ایران نمی‌شناسد. اما الان به خاطر مادرم آمده‌ام ایران و این انگیزه‌ای بسیار قوی بود و قصد دارم که برگردم و در ایران بمانم. خیلی از ایرانیهایی که خارج از کشور هستند دلشان میخواهد برگردند به ایران ولی خب برای همه امکانش نیست.

● مجموعه دوربینهای لایکا را در این سفر همراه داشتید؟

○ بله. من همیشه همین‌طور این‌ها را توی چمدانم میگذارم و میآورم الان تعدادی دیگری دارم که باز میخواهم بروم آن‌ها را بیاورم ایران.

● چرا؟ قصد دارید از این مجموعه در ایران نگهداری کنید؟

○ راستش مدتهاست کتابی راجع به لایکا مینویسم که فرصت نکرده‌ام تمامش کنم، الان چون مادرم تنهاست و مریض است و من آمده‌ام که پیش او بمانم. گفتم خب بهتر است در این فرصت روی این کتاب کار کنم. به همین خاطر دوربینها را هم آوردم.

● جمعآوری این مجموعه چقدر طول کشید؟

○ من این‌ها را در عرض سه چهار سال جمعآوری کردم.

● دوربینها سالم بودند یا نیاز به تعمیر داشتند؟

به طور عمده سالمند اما بعضی از آن‌ها را هم تعمیر میکنم؛ چون وقتی دوربینی را برایم پست میکنند میآورم زیر میکروسکوپ عدسی و قطعه‌های دیگرش را تمیز میکنم. یک جوری با دوربین برخورد میکنم انگار یک بچه است و سعی میکنم با آن ارتباط برقرار کنم. چون این‌ها همه قابل احترامند، اما هیچ رابطة مالکیت نسبت به دوربینها قائل نیستم، چون این‌ها همه متعلق به ایران است.

● از میان انواع دوربینها فقط همین مجموعه را دارید؟

○ نه یک مجموعه هسلبلاد هم دارم که آن هم تکمیل است. کتاب بعدیام هم درمورد مجموعههاسلبلاد است چون این دو تا واقعاً ارزشمند هستند.

● کتابی که در حال حاضر مشغول تنظیم و نوشتن آن هستید. در ادامۀ مقاله‌های است که برای شاترباگ مینوشتید؟

○ بله. معمولاً این‌ها به شکل مقاله ابتدا نوشته میشود و مردم با آن آشنایی پیدا میکنند. ناشران آشنایی پیدا میکنند. بعد که تکمیل شد شما میگویید من تصمیم گرفتم این مقالهها را کتاب کنم. الان من تصمیم دارم مقاله‌هایم را تبدیل به یک کتاب کنم و شاید قبول کنم که مجله‌های ایرانی هم مقاله‌هایم را چاپ کنند.

● سرفصلهای این کتاب چیست؟

سرفصلهای کتاب درمورد تاریخچة لایکاست که همین‌طور از اول شروع میشود و این‌که نیت چه بوده، هدف چه بوده و در ارتباط با طراحی لایکا. شما در این کتاب تکامل دوربینهای لایکا را میبینید که واقعاً تغییر کرده و همه جا از روی آن کپیبرداری میکنند.

● در آمریکا هم این مجموعه را برای نمایش ارائه دادید؟

○ نه.نه.

● اصلاً چنین مجموعهای در آنجا هم هست؟

○ نه متأسفانه. من فکر میکنم در آلمان وجود داشته باشد، ولی در هیچ جای دنیا نمیشناسم که چنین مجموعۀ کاملی در این حد وجود داشته باشد، اما در خود موزة آلمان هست. در آمریکا دوربینهای مختلفی دریافت میکنند و در مجموعه‌شان نگهداری میکنند ولی سعی نمیکنند حالا حتماً همهاش کامل باشد تک و توک دوربینهایی دارند.

● برای واردکردن این‌ها به ایران مشکلی نداشتید. چطور این تعداد دوربین را وارد کردید؟

○ (خنده) وقتی داشتم اینها را میآوردم ۸ تایش توی چمدانم بود، من معمولاً هشت تا هشت تا، ده تا ده تا این‌ها را می‌آورم. خلاصه در فرودگاه ایران یک آقایی که مسؤول گمرک آنجا بود گفت: این‌ها چیه؟ گفتم هیچچی گفتم مادرم مریض است، آمده‌ام پیشش بمانم و برای این به ایران آمده‌ام و اینها را هم با خودم آوردم برای کتابم. گفت: اتفاقاً مادر من هم مریض است، بعد آن‌جا نوشت ۶ دوربین. مدیرش آمد و نگاه کرد و گفت: این خودش میگوید هشت تا دوربین توی ساکش است، تو نوشتی شش تا؟ گفت: بابا مادرش مریض است، بگذار برود (خنده) واقعاً این‌که میگویند هیچ جا مملکت خود آدم نمیشود، راست میگویند.

● کتاب را قرار است کجا چاپ کنید؟

○ احتمالاً آلمان چاپ میکنم. ببین قیمت این کتاب مسلماً خیلی بالاست. کتاب گرانی خواهد بود. من اگر ایران چاپ کنم، کسی حاضر نیست اینجا پول بدهد (خنده) مجبورم چون باید برای کتابهای بعدیام هزینه کنم.

● شما عکاسی هم میکنید.

○ من بیشتر فیلم میسازم. چند تا فیلم هم ساختم.

● عکسهای کتاب را خودتان میگیرید؟

○ بله. عکسهای کتاب را، نورپردازیاش، همة را خودم انجام میدهم. طراحیام هم بد نیست تصاویر خطی و ترسیمی کتاب را هم خودم انجام میدهم. تمام این قطعات را باز میکنم و خودم برای کتاب طراحی میکنم.

● شما فیلم هم ساخته اید درسته؟ از فیلم هایتان می گویید؟

○ آره . من دوره فیلم‌سازی دیده‌ام. چون فیلم را بهترین آموزگار میدانم. مخصوصاً الان که کتابخوانی هم کم شده. من فیلم آموزشی کار کرده‌ام، راجع به تمام قطعاتی که باز کردم و بستم و ساختم فیلم ساختهام. راجع به همه دوربینها فیلم ساخته‌ام به خاطر این‌که این‌ها بماند.

● در عکاسی و فیلم‌سازی به چه شاخهای علاقهمند هستید؟

○ مستند.

● با تشکر اگر صحبت خاصی دارید بفرمایید.

○ من خیلی دوست دارم با مردم ارتباط داشته باشم با کتاب، با مقاله میشود با جامعه ارتباط برقرار کرد، در تماس بود. این را من با عرض معذرت باید بگویم. جسارتاً قدر دانش مخترعان را نمیدانند.

● چطور؟

○ اکثر اختراعهایی که در جامعه ما داریم را قشر دانشگاهی اختراع نکردند. مخترع این‌ها صنعتگرها بوده‌اند و من دوست دارم آن‌ها مخاطب من باشند. با آن‌ها سر و کار داشته باشم. چون چنان تواضعی در صنعتگران دیده‌ام که هیچ جا و از هیچ کس ندیدم. من همیشه می گویم پیش از این‌که دانشگاهی باشم، صنعتگر هستم و مقاله نوشتن در سطحی که مردم بفهمند جزو اهدافم است. چون کسانی که صنعتگر هستند بیشتر حاضرند زحمت بکشند و کمتر خودشان را قابل میدانند. برای همین هم موفق هستند. ادیسون دانشگاهی نبود، انیشتین میگوید خلاقیت مهمتر از دانش است.

● در واقع کسب مهارت و شاگردی کردن را در کنار علم اندوزی توصیه میکنید.

○ من میگویم وقتی پرویز فاتحی به من دیجیتال را آموزش میداد باور کنید زمان برایم متوقف میشد. این نوع یادگیری در صنعتگری خیلی بیشتر است شما دقت کنید، خیلی از صنعتگران ما قدرت بیان خوبی ندارند، چون آن‌چه را که با دست میسازند، نمیتوایند توضیح بدهد. میخواهم بگویم کسانی که از دانشگاه میآیند بیرون، تنها پشت آن مدرک نایستند. مهارت و خلاقیت خودشان را پرورش بدهند. من اصلاً نمیدانم الان مدرکم کجاست. من همین الان دارم تأسف میخورم که چرا نشستهام این‌جا و دارم حرف میزنم، چون حرف آدم را عقب میاندازد. ارزش حرف را پایین نمیآورم، اما میگویم باید عمل کرد. راجع به این چیزها خب ما توضیح میدهیم و همدیگر را تشویق میکنیم. اما با حرف هیچ کاری انجام نمی‌شود. الان داشتم میآمدم توی مترو دو تا جوان بلند شدند و جایشان را به یک خانم دادند من آن‌قدر خوشم آمد، آن‌قدر خوشم آمد که رفتم گفتم شما منو گرم کردید. این‌ها شاید خیلی کارهای جزیی به نظر بیاید، ولی آدم را وصل میکند به کارهای بزرگ. در آمریکا من یک معلم داشتم که تعریف میکرد و میگفت من یک دوست مسیحی داشتم و یک روز با این دوست مسیحی یک کار اداری داشتیم و به یک ادارهای میرفتیم. یک خانم فقیر کارتنخواب با لباسهای پاره و پوره گوشهای نشسته بود. من ۵ دلار دادم به پسرم و گفتم برو این ۵ دلار را به او بده. بعد حسابی به خودم غره شدم از این‌که به یک مسیحی نشان دادم که ما مسلمانان انفاق میکنیم. رفتیم کارمان را انجام دادیم و آمدیم بیرون دیدم یک دختر و پسر آمریکایی با زانو روی زمین نشسته بودند و داشتند زانوی این پیرزن را با باند میبستند و من با دیدن این صحنه انقدر خجالت کشیدم. انگار تمام باد غرور من ترکید. این روحیه اگر در جامعه باشد همه چیز درست میشود. راجع به این چیزها حرف برای گفتن دارم ولی راجع به صنعت و اینها حرفی برای گفتن ندارم باید عمل کرد.

نظرات (0)