عضویت ورود

نقدی بر نمایشگاه «دهلیز» کاری از احسان تحویلیان و مرتضا بصراوی

ویرانه‌های ترس

ویرانه‌های ترس

نقدی بر نمایشگاه «دهلیز» کاری از احسان تحویلیان و مرتضا بصراوی

نوشتهٔ: ایمان شفیعا


به هر دلیلی که می‌‌خواهد باشد، این ماهها شاهد چندین و چند ترسنگاری از هنرمندان سرزمینم بودم، «در دهلیزهای ذهن عمارت» یکی از موفقترین و تاثیرگذارترین آنها بود که در گالری آپادانا اصفهان به نمایش درآمد. «دومینو»ی»«علی ناجیان» و »رامیار منوچهرزاده»، نمایش دادهشده در گالری راه ابریشم تهران نیز از این دست ترسنگاری هاست.
این گذشتهای که دست برنمیدارد، این داغهای بر پیشانی، این مدالهای بر سینه؛ این، هر آنچه که در گذشته بوده است و انگار که همچنان هست، این گذشتهای که تنها در گذشته نمانده و نمیماند... و انگار درست بر سر دو راهیها، به وقت تصمیمهای انسان انتخابگر، در یک سینماتوگراف دوار، دور میخورد، دور میخورد در ذهنش و دیگر تصمیمهایش، چه تصمیم یک قهرمان باشد و چه تصمیم قهرمان جمعی، انگار ... دیگر تصمیمهای خود او نیست. دومینویی است که میافتد... میافتد نه آن که بیاندازیمش.
و خون ...
انگار بر خیابانها و کوچهپسکوچههای این گذشتهی ویران دَلَمه بسته است، از اولین عادت ماهانهی حوا بر زمین تا سر بریدن هر کلامی جز آنچه حکم شده. خاصه در سرزمینی با هیبت تاریخی بزرگ که به وقت کنکاش در گذشتهاش در مییابیم که همهچیزِ خویش را ویران کرده است؛ سرزمینی که خونریختن، نه برای بیگانههایش کار دشواری بود و نه برای آشنایانش... .
خون، ابژهای (object) بود برای ریختهشدن، برای روغنکاری چرخدندههایی که هر چند وقت از حرکت باز میایستند، برای سرعتبخشیدن به چرخهای لوکوموتیوهای تاریخ، برای عبور از هر نَهای که از میان هزاران هزار گلوی خفقانگرفته به زور بیرون میآمد. خونریختن میراث شد خوندادن میراثتر و کار بدانجا رسید که دیگر منارهساختن از سرهای بریده اقناعشان نمیکرد، دستور به قتل عام سگها و گربههای نِیشابور میدادند چیدمان میساختند با زبانها و گوشهای بریدهشده، بر سرِ ناموسِ مردمان تاس میریختند و سرهای بریده بر دوری داغ مینهادند تا یکجا با مردگان به گور پدرهایشان بخندند. میراث خونریختن به «هر که»  میرسید، پرهیاهوتر از قبل میشد که مدال خونریزی بزرگتری بر سینههایشان بزنند... و نامشان صفحهها بیشتری از تاریخ را نجس کند.
و این «هر که» با هر دین و نژادی که بود، با هر نهای که میشنید، تمام گذشتهٔ این سرزمین را شخم میزد، شخم میزد، نه آنکه بزداید، شخم میزد تا میراث ترس و خون را بر هم تلنبار کند، تا ترس روی ترس بیاورد، خون روی خون، تا کوه کُند ترسهای ریز و درشت را، تا برای هزار هزار نسل پسین، میراثی بماند، پیش از هر نَهی انسان انتخابگر تمام خونها و ترسهای تاریخ بر سرش آوار شود، تا حتی باشند کسانی که پیش از زادهشدن بترسند.

و ویرانهها ...
با اشاراتی رازآلود و دوپهلو که هم میتوان آنرا با نگرش عصر باروک۱ به ویرانههای تاریخی و کرورکرور طراحی و نقاشی از ویرانههای بهجایمانده از گذشته بررسی کرد و هم میتوان همذاتی انسان انتخابگر این آثار را با انسان انتخابگر دستگاه فکری آدورنو جستجو کرد، با تأمل در ویرانههای سیستمهای فلسفی در زبانی که ویران شده است و دیگر توانایی آنچه باید بگوید را ندارد، دیگر توانایی آنچه باید انجام بدهد را ندارد، توانایی هیچ چیز جز نگریستن را ندارد. اما این ویرانهها با ما چه میکنند؟
ویرانههایی که دیگر هیچ اثری از روزهای پر شکوه و جلال گذشتهشان را با خود ندارند، ویرانههایی که دیگر اکنون، تبدیل شدهاند به سَرپناه بختبَرگشتهترین و درماندهترین مردمان یک اجتماع، مردمانی که نیملبخندشان در روزی آنقدر برایشان دلنشین است که بر دیوارههای این ویرانهها به یادگار مینویسند و انگار، این فضا در چهرة ویرانه بسیار مفیدتر از آن روزهای پرشکوهش مینمایاند.۲
بهتزده از عظمت و سکوتشان، بیهیچ کلامی تنها نگاهشان میکنیم اما این ویرانههای نمور و کهنه، اینها طبیعت پسین و دستساز بشرند، پس چطور درست ما را درگیر همان عظمت و سکوتی میکنند که عناصر طبیعت واقعی، ما را بدان فرا میخوانند؟
آدرنو معتقد است: «صفتی که در همین ویرانهها تداعیکنندهٔ امری والا در طبیعت واقعی است، تاریخمندی و زوال آنست»۳، همین فرو ریختن بامها و دیوارهاست که ما را به همان عظمت و سکوت در طبیعت واقعی فرا میخواند.
مجموعه فتومونتاژهای دهلیز، عبوری گذرا و لحظهای از دهلیزی به تنگی تاریخ و به وسعت سی فریم (frame)، عبوری به اندازهٔ باز و بستهشدن شاتر دوربین عکاسی یا حتی چشم بر همزدن نوری که صاعقهوار چیزهایی را روشن میکند -چیزهایی از گذشته را- و دوباره به تاریکی میپیوندد. توقفی در گذشته با جیرة مختصر۳۰ فریم، توقف زمان بدون محوشدن و متوقفشدن جهان، دست کم برای لحظهای.۴
فتومونتاژهای دهلیز در جا و مستقل از حرکت زمان (بهخاطر ماهیت فتومونتاژ بودنشان) در لحظة اکنون به تجربة گذشتهای پرداخته است که گویا همچنان ادامه پیدا میکند، همة عناصر به حالت سکون در یک کل دیالکتیکی پرتنش دور هم جمع شدهاند؛ انسان، ویرانه و خون ...
خون عنصر پر تنشی ست، روایتگر تمام خبرهایی که در گذشتة ناآرام این ویرانه بوده و از تمام آن ناآرامیها تنها همین ابژهٔ پرتنش باقی مانده است که در سکوتِ اکنونِ ویرانه، بیشتر به چشم میآید؛ خون یکی از مهمترین اضافات این فتومونتاژهاست که به یاری حضور بهجایش، ما در زمان حال -در لحظهٔ نگاهکردن به این مجموعه-  فضایی را میبینیم با نشانی از گذشته که برای یک لحظه ما را در دهلیز زمان فرو برده و چیزهایی از گذشته را به چشممان میآورد. ویرانهها، دیوارها و حتی یادگاریهای بر دیوارها، علاوه بر دلالتهای عینیشان، آنچنان بر اثر تحمیل نشدهاند که گذشته خصلت سابژکتیو (subjective) خود را از دست بدهد.
و انسان فربهی که گویا خوراک خوبی برای قربانگاه است، با شَتَک خونی بر شانه و سینههایش، با مدالوارهای از خونهای چکهکرده از بام تاریخ بر سینهاش، بر ایوان تاریخ ایستاده و تنها نظارهگر است، و همان حالی را دارد که انسان متفکر در دنیای مدرن در اندیشهٔ آدرنو، او که زبانی تباهشده و ویران را در برابر خود مییابد و مواد خام تفکرش چیزی نیستند جز ویرانههایی از واژگان که تاریخ آنها را در بطن خود پناه داده است. تنها کنشی که در چنین عصری میتواند از انسان انتخابگر برآید، کاوش در رد پا (trace)ها، پسماندهها و ویرانههایی که تنها به کار تفسیر میآیند.
میراث دقیقاً همان چیزیست که هیچ شوکی برای زمان حال به بار نمیآورد، از منظر زمان حال، میراث، شکلی از ظاهرشدن گذشته است که به هیچ رو شوکآور نیست و انسان انتخابگر، دیگر تصمیمهایش چه تصمیم یک قهرمان باشد و چه تصمیم قهرمان جمعی، انگار ... دیگر ... تصمیمهای خودش نیست ...


در دورهٔ باروک، نقاشی و طراحی از ویرانههای کلاسیک رومی آغازگر تفکر هنر ویرانگی شد، جیوانی باتیستا پیرانسی، طراح، معمار و نظریهپرداز قرن هجدهمی نقش بسزایی در شکلگیری هنر ویرانگی ایفا نمود.

در یکی از جنوبیترین نقاط سرزمینمان، درست در ساحل چابهار، ساحلی است که در میان مردمان بومی آن دیار به نام (ساحل دریا بزرگ) مشهور است، ساحل اقیانوس است، ایستاده در برابر اقیانوس پر تلاطم هند؛ در فصل بهار و تابستان موجهایی که به ساحل صخرهای دریا بزرگ برخورد میکنند و تا ارتفاع ۱۰ متر هم بالا میرود و بعد از همان بالا بر سر ساحل آوار میشوند، اینجا یکی از شلوغترین ساحلهایی است که شما به چشم دیدهاید، همیشه فکر میکردم که این خشم کنترلنشدة طبیعت چه دیدن دارد، اصلاً چه چیز عدهٔ زیادی از انسانها را مجذوب و مسحور ساحلی میکند که با خشونت تمام آب اقیانوس را بر سر و کلهشان میریزد، گویا این عظمت با همهٔ ترسآوربودنش باز هم ما را به خود فرا میخواند؛ عظمتی که از تعلقش به حیطهٔ طبیعت واقعی سرچشمه میگیرد، ما را به خود فرا میخواند تا با زبانی که از گفتن قاصر است در برابرش بایستیم؛ این ... درست همان کاری است که دیدن ویرانهها با ما میکند.

تاریخ طبیعی زوال، ص ۵۱

 .۴والتر بنیامین: »هر فریم در حکم متوقف شدن جریانی است که در غیر اینصورت با شتابی خیلی بیشتر از این به پیش میراند». تاریخ به مثابهٔ شوک، ص ۲۱

نظرات (0)